بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘شعر’

خواهم مرد

دسامبر 15, 2010 6 دیدگاه

این ستاره های نورانی که شبها برایم چشمک میزنند

فرشتگانی هستند که انتظارم را میکشند

روزی به آسمان خواهم رفت

و برای تک تکشان سوغاتی خواهم برد

و در هر کوی و برزن، چشمهای مهربانشان را دنبال خواهم کرد

تا در دوردستی ناشناخته، به انتظار همنشینی با خدا، شب و روز سپری کنم

.

دسته‌ها:شعر

دو دو دو دوست دارم

نوامبر 18, 2010 بیان دیدگاه

چشمان درخشان

وقتی چشمانش میدرخشد

زبان من به لکنت میافتد

و او فکر میکند که من

در درک دنیا ناتوانم…

 

دسته‌ها:شعر

بوی کاج

نوامبر 17, 2010 بیان دیدگاه

زیباست و با طراوت

افسرده و تکیده در گذشته ای دور

که در این نزدیکی آرمیده

نزدیکیش را در تلاطم زمانها حس می کنم

و من بویش را در گذر از کنار درختان کاج حس میکنم

زمستان است

برف می بارد

سردی دستان من برگها را حس نمیکند

 

سرد است

سرد است

دسته‌ها:شعر

باشد که عمر من سرتاسر کنار این آب بگذرد…

ژوئن 7, 2010 3 دیدگاه
گذر زمانه را نمیفهمم
روحم انگار
در عمیق ترین گودال تاریخ افتاده
عبور من از جسد های متوالی
رقیق ترم میکند
پیوند من، با آسمان است
احساس تعلقی به زمین نمیکنم
مگر در بیشه زاری در لرستان
و یا جنگلی در انزلی
و یا رودی در اینجا
کنار آبی روان
سرشار از نا سکونی
و خنکی سرشارش
و سکوتی خالی از فکر
باشد که عمر من سرتاسر
کنار این آب بگذرد…

باشد که عمر من سرتاسر کنار این آب بگذرد

دسته‌ها:شعر

و پر از ویرانی

مه 25, 2010 ۱ دیدگاه

این قلبی که در سینه ام می تپد

گوهری است به امانت

که سالهاست بزرگوارانه به من عطا شده

این منم:

تهی از غرور

و پر از ویرانی

و صدایی گذرا که می گوید:

عاشق شو…

ویرانی

دسته‌ها:شعر برچسب‌ها: , ,
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.