بایگانی

Archive for فوریه 2008

Going to HELL please!

فوریه 28, 2008 بیان دیدگاه

یکی از کثیف ترین و رزیلانه ترین رفتارهای ما، تخریب افراد در ذهن دیگران هست.
من معتقدم که وقتی کسی موفق میشه دیگری رو در ذهن یک آدم تخریب کنه چه کار خوبی کرده! چون معلومه اون شخصی که تحت تاثیر قرار گرفته این قدر نا آگاه و ضعیف بوده که شناخت دیگری رو ارجح بر شناخت خودش، که حاصل شعورشه میدونسته.
ولی از این مساله که بگذریم، چنین افرادی رفتار کاملا مشابه با حیوونات دارن. حیوونها برای مشخص کردن قلمرو خودشون کارهای زیادی میکنن، مثلا خرسها خودشون رو به درختها میمالن که سایرین بهشون نزدیک نشن.

بعضی حیوونها فضولاتشون رو دفن میکنن و …
آدمهایی هم که در ذهن دیگران تخم تفرقه میکارن دقیقا چنین کاری میکنن. چون احساس میکنن با نزدیک شدن سایرین به فرد مورد نظرشون موقعیتشون به خطر میفته و چون اون فرد هم به اندازه کافی نا آگاه هست، ممکنه افکار و رفتار فرد جدید روشون تاثیر بزاره و …

به هر حال «نجات آدم پست، از موقعیت پست، نه صلاحه و نه ممکن». آدمها تاثیر پذیرن، این یه چیز طبیعیه، ولی این تاثیر پذیری وقتی یک مزیت و نشانه آدمیت هست که با محک زدن توسط شعور و منطق و احساس همراه باشه، نه از نادانی و ضعف شعور.

پ.ن 1: من هم مثل بقیه آدمها اقلا یک بار در زندگیم این خطا رو مرتکب شدم.
پ.ن 2: آگاهی چیز خوبیه، گرچه نسبی هست. قدرت هم چیز خوبیه، و باز هم نسبی هست. ولی کسی که از قدرتش آگاهی داره ولی افکار پلیدی داره، خیلی موجود خطرناکیه.

نظر شما چیه؟

دسته‌ها:مطالب روزمره

اینگونه باید باشم؟

فوریه 28, 2008 بیان دیدگاه

برای درک تو نیازی به گفتگویت ندارم
برای فهمیدن حرفهایت نیازی به دانستن زبانت ندارم
برای تشخیص زیبایی چهره ات نیازی به دیدنت ندارم
برای شنیدن زمزمه هایت نیازی به گوش دادن ندارم

هر آنچه هستی
همینگونه پذیرفته ام
هر روز به عبادتت میپردازم
به نمازت می ایستم
دعایت میکنم

و من نیز اینگونه ام:
عریان
ناشکیبا
عجول
و خجل

.

دسته‌ها:شعر

ساق های شکسته

فوریه 28, 2008 بیان دیدگاه

همه ما انسانیم
می آییم و میرویم
بی دقت به راهی که میرویم

مسیری پر پیچ و خم که همه ما آن را طی میکنیم تا به حال برسیم
و میدانیم که در حالیم، ولی نه با اطمینان!
آیا واقعا هستیم؟

یا که در دوردستی ناشناخته بر این پرده تاریک چنگی میزنیم و خود نمیدانیم؟

من میدانم که چگونه خلاص شوم! کافیست چشمانم را ببندم و به «هیچ» بنگرم.
زمان خواهد گذشت و پرده ها کنار خواهند رفت و حقیقت آشکار خواهد شد.

حقیقت حال چیست جز تصوری از نور؟
یا که شاید رویایی کور در پشت آسمان بی رنگی؟

دژاوو را هنوز از اولین برخورد به یاد دارم
ایستاده بودم و به خویش نگاه میکردم
و تنها چیزی که نمیدیدم خود بود.

چهره های فراوان در پس این ظاهر مفلوک یک به یک همدیگر را میدریدند
و آنچه باقی میماند اصل وجودی بی ارزش بود.

اتفاقات مانند رعد می آمدند و می رفتند و تکرار می شدند.

زندگی آبشاریست از عشق
و عشق شاید زهریست که با هر جرعه اش
ریشه های وجودت خشکتر می شود.

من اینجا هستم:

با افکاری متورم
دستانی لرزان
نفسی به یکه افتاده
قدمهایی سست
و قلبی شکسته

باید بروم و باز نگردم
باید از قفس رها شوم

افکارم را پاک کنم
دستانم را ببرم
نفسم را ببندم
ساقهایم را بشکنم
و قلبم را تکه تکه کنم

من هستم
پس دنیایی نیست.

دسته‌ها:شعر

من این کاره نیستم

فوریه 27, 2008 بیان دیدگاه

همیشه، در تمام طول عمرم، از وقتی یادمه 4 سالم بود و توی مطب دکتر با یه بچه هم سن و سالم دوست شدم، و در هر نوع ارتباطی که داشتم، اعم از دوستانه، شغلی و …. فقط یک چیز برام مهم بوده و هست: «اصل و مفهوم دوستی»
هیچ وقت نفهمیدم که چرا بعضی ها در هر نوع ارتباطی منتظر عوامل جانبی، اقدام طرف یا طرفهای مقابل و … میمونن. نمیدونم علتش خودخواهیه؟ یا خود برتر بینی؟ یا مصلحت اندیشی؟ یا شاید هم معانی خوبی داشته باشه و من نمیفهمم. امکانش هست…
به اعتقاد من، عده ای از آدمها فقط به دنبال قدرت هستن برای آزار دادن. وقتی این رو کشف میکنن که با قدرت چطور میتونن دیگران رو آزار بدن، خیلی خوشحال میشن، شاخ های روی سرشون سبز میشه و …
قدرتمندترین آدمها ، کسایی هستن که ما دوستشون داریم. معشوق بودن برای معشوق یه قدرت خیلی بزرگه، حالا اگه این معشوق (یا در مورد دوستی، این دوست) از این قدرت آگاه بشه و بخاد ازش سو استفاده کنه، خیلی راحت میتونه این کار رو انجام بده.

احتمالا دوستی برای من با اون معنی عمومی که توی اجتماع هست فرق داره.
شاید عشق یه چیز ناخود آگاه باشه. آگاهی نقش کمی توش داشته باشه و اراده طرف در کم و زیاد کردنش بی تاثیر باشه.
شاید…
شاید…
ولی دوستی، یه فرایند آگاهانه هست. وقتی آدم دوست انتخاب میکنه، فارغ از جنسیت و سن و سال و… اون دوست، میدونه که با کی طرفه. این آگاهی ارزش زیادی داره. چون وقتی با آگاهی، به ارزش چیزی پی ببریم، کمتر کسی میتونه خرابش کنه، کمتر عاملی میتونه نابودش کنه و …

و بدترین نوع ارتباط آدمها، به اعتقا من، عادت کردن هست. «عادت»…
چقدر زشت و بده ارتباطی که به خاطر عادت به وجود بیاد و ادامه پیدا کنه. خیلی بدبختی بزرگی محسوب میشه….

پ.ن: فکر میکنم باید یک پروتکل منع استفاده از سلاح های عشقی توسط سازمان ملل تهیه بشه و به امضای همه مردم برسه 😉 اینطوری اوضاع خیلی بهتر میشه!

نظر شما چیه؟

دسته‌ها:مطالب روزمره

WhAt Is ThIs Is PrObLeM !!??

فوریه 26, 2008 ۱ دیدگاه

سه تا خصوصيت از ابتداي هستي با آدم بودن. اين سه تا خصوصيت رو همه آدمها «اقلا»يك بار توي زندگيشون تجربه ميكنن.
اين سه خصوصيت جزو خصوصياتي هستن كه براي بقاي هستي لازم بودن و هستن و به همين خاطر هم هست كه همه ادمها ازشون بهره ميبرن:

  1. ترس
  2. عصبانيت
  3. افسردگي

وقتي كه مشكل به وجود مياد كه از پسش بر نميائيم، ميترسيم. پس فرار ميكنيم.
وقتي مشكلي پيش مياد كه اونقدرها بزرگ نيست، عصبانيت باعث ميشه به جنگش بريم.
و وقتي مشكلي وجود داره كه «فعلا» براي راه حلي نيست، زانوي غم بقل ميگيريم و افسرده ميشيم و تجديد قوا ميكنيم تا مشكل در حد و اندازه هاي انرژيمون بشه.
به اعتقاد من، اين سه خصوصيت غير قابل انكار و قطعي هستن.

نظر شما چيه؟

__________

پ.ن: فعلا ترجيه ميدم افسرده بمونم تا تجديد قوا كنم و بتونم صريح تر و شفاف تر حرف بزنم. توي اين زمينه الحمد لله قدرت خوبي دارم. ولي بعضي وقتها در برابر بعضي ها ضعف نمايان ميشه…

اما غمي نيست. بايد قوي بود و به آنچه باقيست اميد بست.

دسته‌ها:مطالب روزمره

منظورش دقيقا اينه: من نادانم!

فوریه 25, 2008 بیان دیدگاه


فلاني منظورش اين نبود

من ميشناسمش اينطور آدمي نيست
نه بابا بچه خوبيه
….

اينها جز چرت ترين و بي معني ترين جملاتي هست كه تا به حال به كار بردم و شنيدم.
آقايان و خانمهاي محترم!
اين مهم نيست كه يك آدم توي ذهنش دوست داره چطور رفتار كنه! اين مهمه كه اون آدم واقعا چطوري رفتار ميكنه.
ما بايد عادت كنيم كه به چيزهايي كه داريم بنازيم. نه به چيزهايي كه نداريم!
متاسفانه عده زيادي از ما هميشه به چيزهايي كه نداريم، كارهايي كه انجام نداديم و ميتونيستيم انجام بديم و…. افتخار ميكنيم. غافل از اينكه اين موضوع هيچ اهميتي نداره. هيچ. هيچ. هيچ….

كسي كه طرز فكرش اشتباهه اين جملات رو ميگه:

من ميتونستم 5 سال پيش برم آمريكا و توي ناسا استخدام بشم و برم فضا!
من ميتونستم برم رشته پزشكي و بشم يه جراح قلب وارد!
من ميتونستم …..
من خيلي مهربونم فقط دنبال كسي ميگردم كه مهربوني رو بفهمه
من خيلي باهوشم ولي هيچ وقت تلاش نكردم

به قول اون تبليغ بيمه ايران: خنده من از اينه! چرا نداري بيمه؟

نظر شما چيه؟

دسته‌ها:مطالب روزمره

Phil Collins Another day in Paradise

فوریه 25, 2008 بیان دیدگاه

She calls out to the man on the street
sir, can you help me?
Its cold and Ive nowhere to sleep,
Is there somewhere you can tell me?

He walks on, doesnt look back
He pretends he cant hear her
Starts to whistle as he crosses the street
Seems embarrassed to be there

Oh think twice, its another day for
You and me in paradise
Oh think twice, its just another day for you,
You and me in paradise

She calls out to the man on the street
He can see shes been crying
Shes got blisters on the soles of her feet
Cant walk but shes trying

Oh think twice…

Oh lord, is there nothing more anybody can do
Oh lord, there must be something you can say

You can tell from the lines on her face
You can see that shes been there
Probably been moved on from every place
cos she didnt fit in there

Oh think twice…

دسته‌ها:ترانه ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: