خانه > شعر > ساق های شکسته

ساق های شکسته

همه ما انسانیم
می آییم و میرویم
بی دقت به راهی که میرویم

مسیری پر پیچ و خم که همه ما آن را طی میکنیم تا به حال برسیم
و میدانیم که در حالیم، ولی نه با اطمینان!
آیا واقعا هستیم؟

یا که در دوردستی ناشناخته بر این پرده تاریک چنگی میزنیم و خود نمیدانیم؟

من میدانم که چگونه خلاص شوم! کافیست چشمانم را ببندم و به «هیچ» بنگرم.
زمان خواهد گذشت و پرده ها کنار خواهند رفت و حقیقت آشکار خواهد شد.

حقیقت حال چیست جز تصوری از نور؟
یا که شاید رویایی کور در پشت آسمان بی رنگی؟

دژاوو را هنوز از اولین برخورد به یاد دارم
ایستاده بودم و به خویش نگاه میکردم
و تنها چیزی که نمیدیدم خود بود.

چهره های فراوان در پس این ظاهر مفلوک یک به یک همدیگر را میدریدند
و آنچه باقی میماند اصل وجودی بی ارزش بود.

اتفاقات مانند رعد می آمدند و می رفتند و تکرار می شدند.

زندگی آبشاریست از عشق
و عشق شاید زهریست که با هر جرعه اش
ریشه های وجودت خشکتر می شود.

من اینجا هستم:

با افکاری متورم
دستانی لرزان
نفسی به یکه افتاده
قدمهایی سست
و قلبی شکسته

باید بروم و باز نگردم
باید از قفس رها شوم

افکارم را پاک کنم
دستانم را ببرم
نفسم را ببندم
ساقهایم را بشکنم
و قلبم را تکه تکه کنم

من هستم
پس دنیایی نیست.

Advertisements
دسته‌ها:شعر
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: