بایگانی

Archive for مارس 2008

تصاویر معبد من

مارس 27, 2008 5 دیدگاه

این جایی که میبینید، راه ورود به معبد من هست:

کوهپایه ای زیبا، که البته هنوز کاملا سبز نشده.

این یکی همون منظره هست از زاویه بالای سراشیبی:

خوب رسیدیم، اینجا معبد منه!

ساعات زیادی رو در اینجا گذروندم. در دماغه این پرتگاه، بهترین لحظات فکری من سپری شده و میشه. وقتی اونجا میشینم، همه چی رو فراموش میکنم. آزاد و رها، بی هیچ نقطه سیاهی ….

بهترین نقطه برای پرواز با کایت. چون عمق زیادی داره، محدوده خوبی برای پرش داره و همیشه باد مخالفی هم به سمت ما میاد، به همین خاطر مکانی بسیار عالی برای کایت سواری هست:

از طرفی بکره. کاملا بکر، تپه های کوتاه و بلندی که در صورت سقوط هم خطر بسیار کمی داره.

از این گذشته سکووووووووووووووووووووووت بسیار شیرینی در اینجا برقراره، هیچ صدایی به جز صدای نسیم نمیاد. مطلقا ساکت.
اینجا مکانیه که من خیلی وقتها که نیاز به آرامش دارم، 300 کیلومتر رانندگی میکنم تا بهش برسم.

عکس گرفتن در این حال و هوا هم خیلی لذت بخشه…

شما هم اگر طالب هستید میتونم معبدم رو با شما شریک بشم

دسته‌ها:مطالب روزمره

آثار نقاشی خانم مژگان منتصر کوهساری

مارس 26, 2008 3 دیدگاه

بزرگان سینما، بازیگری رو به دو نوع خلاصه می کنند. بازیگری به شیوه متد (method acting) و بازیگری به شیوه سیستم (system acting). تفاوت این دو شیوه به در نظر گرفتن اصالت برای بازیگر و یا نقش است.
معتقدین به شیوه متد، مانند استاد مسلم و مدرس این نوع از بازیگری، آقای «لی استراسبرگ» معتقد هستند که «اگر می خواهید دیگران بگریند، نخست باید خود گریه کنید (ارسطو)». از این جهت این افراد به «حافظه عاطفی» بازیگر به عنوان سر منشا موفقیت او در ایفای نقشی تاثیر گذار بیشتر اهمیت می دهند.

در پرده دوم ، صحنه دوم از هملت اینچنین آمده:

» آیا عجیب نیست بازیگری که تنها نقشی خیالی بازی می کند
روحش را در رویایی شورانگیز به پندار خویش سپارد
رنگ از رخسارش براند
اشک در چشمانش جاری کند
لرزه بر صدا افکند
تمام وجودش برآشوبد
و همه ستی اش به این آشوب بگرود.
و این همه برای چه؟ برای هیچ؟! «

به راستی برای چه؟ ولی علتش نیست که دارای اهمیت است، شاید در اینجا باید پرسید: «چگونه؟؟»
راز چگونگی این کار در رجوع بازیگر به حافظه عاطفی خود است. بازیگر در لحظات تراژیک، با مراجعه به حافظه عاطفی خود، سعی می کند خود را در شرایطی متناسب با موضوع قرار دهد، و با یادآوری این لحظات، تاثیر گذارترین بازی را به نمایش بگذارد. از این روست که چنین بازیگرانی در هنگام نقش آفرینی بازی نمی کنند، بلکه زندگی می کنند و تراژدی می آفرینند. نمونه موفقترین این بازیگران «آلپاچینو» است، که به خاطر بهترین بازی ها بارها نامزد اسکار شده و چندین بار نیز آن را برنده شده است.
ولی برعکس، طرفداران شیوه سیستم، معتقد هستند که این نقش است که در اولویت قرار دارد، و بازیگر نباید در هیچ شرایطی فراتر از متن عمل کرده و همواره باید در اختیار متن باشد.
البته این شیوه بازیگری نیز همواره در تقابل با شیوه متد حرف هایی برای گفتن دارد. بی شک همه اساتید سینما با بزرگان این شیوه مانند «استدلا آدلر» و «استانیلافسکی» آشنایی دارند، والبته می دانند که این شیوه خود پرورش دهنده شیوه متد بوده و پایه و اساس موفقیت در متد، پرورش یافتن در سیستم است.

شاید تا اینجا از عنوان این مطلب تعجب کرده باشید، ولی کمی صبر نشان خواهد داد مقدمه مناسب چه تاثیری از ارائه بهتر موضوع دارد!
یک نقاش، کسی است که تصمیم می گیرد تا آثری را خلق کند. ولی تصمیم گیری برای خلق یک اثر به تنهایی برای خلق آن کافی نیست. شاید لازم باشد، ولی …
تصمیم نقاش، و عملکرد او، وابسته به بینش و فکری است که نقاش برای خلق اثر خود به آن نیاز دارد.
حال به این تصویر دقت کنید:

با دقت در این تصویر، به خوبی نمایان است که تصمیم دقیق، و عملکرد نقاش، وابسته به بینش اوست، این بینش بر اثر دانشی است که او در وجود خود پرورانده و پایه گذاری دانش هنرمند، بر اساس اطلاعاتی است که او از جمع آوری داده های پیرامونش به دست آورده.
حال نکته ای که اینجا قابل تعمق است، میزان و نوع داده ایست که هنورمند در اطرافش درک می کند و با احساس آنها اقدام به خلق یک اثر می نماید. این فعالیت، در نظر اول ساده به نظر می رسد، قطعا همگی ما در طول زندگیمان «چشم چشم دو ابرو» یا «تصویر یک خانه» را ترسیم کردیم. در این حالت، یک «جرم» در دنیای واقعی به عنوان الگوی خلق اثر در نظر گرفته می شود و بر اساس این نمونه نقاشی ترسیم می گردد.
حال در نظر بگیرید که این جسم توسط ما دیده نشده باشد، در این صورت باید با مراجعه به قوه تخیل آن را در ذهن بی آفرینیم و سپس اقدام به ترسیم کنیم.
حال اگر پا را فراتر بگذاریم و قصد داشته باشیم به جای خلق اثری بر اساس یک جسم، اثری را بر اساس یک «حس» خلق کنیم، تکلیف چیست؟ اینجاست که کار بیخ پیدا می کند!
نقاش هایی که اثار هنری بر اساس مردم و طبیعت ایجاد می کنند، گرچه احتمالا داری درک عمیق و دقیقی از دنیای پیرامون خود هستند، ولی در حقیقت، چیزی جز توجه به دنیا، از منظری متفاوت و هنرمندانه ارائه نمی دهند.
در قرون اخیر، پیدایش سبک های جدید نقاشی، بر اساس عدم الگو گیری از جهان طبیعی (و غیر طبیعی) برای خلق آثار، و در نتیجه ایجاد دیدگاه هایی غیر قابل دفاع به شکل بحث صرف فلسفی شده است.
هنرمند نقاشی که اقدام به خلق اثری «غیر طبیعی» (به معنای الگوگیری نشده بر اساس طبیعت) می نماید، در واقع حاصل تفکری را به نمایش می گذارد که با «پارادایم شیفت» خودش آغاز شده و به درک عمیق و ترکیبی از پرسوناژهای مختلف و برداشت های عمیق از محیط ، اشخاص و طبیعت منجر شده.
بدیهی هست که ارائه این حجم عظیم از اطلاعات در یک اثر هنری، با رسم یک خانه، یا درخت و یا هر جسم طبیعی دیگر ممکن نیست، در اینجاست که هنرمند نقاش با گذر از بندها و مرزها، با شیوه ای نا آشنا و گنگ، اثری را خلق می کند که برای فهمیدن آن،هیچ تلاشی لازم نیست، کافیست بخواهید آن را درک کنید…
شاید خود نیز ندانید چگونه آن را درک کرده اید، ولی فقط درک کرده اید.

شباهت بازیگری به شیوه متد، با نقاشی به این شیوه در اینجاست که وقتی شما بازی «آل پاچینو» را می بینید، نم
ی توانید به طور قطع هیچ یک از حرکات او را به طور ویژه باعث ارائه بهترین بازی توسط او بدانید، بلکه کل فرایند بازی او و تاثیری که بر روی بیننده می گذارد، پدید آورنده شیوه بازیگری اوست. یک اثر نقاشی تاثیر گذار نیز اینچنین است.

خانم مژگان منتصر کوهساری، در دیدگاه من نقاشی است که با دیدن آثار او، می توان به مفاهیمی عظیم پی برد که بر اثر دیدگاه عمیق وی بر دنیا، افراد، ارتباطات، اجسام و احساسات حاصل شده است.
عمق این دیدگاه ها از این جهت قابل درک است که وقتی به هر یک از این آثار نگاه می کنم، و سپس چشم خود را می بندم، تصویری شفاف از زندگی و خاطراتم را در هر گوشه ای از آن اثر مشاهده می کنم.
از این جهت است که در چند روز گذشته بیشترین زمانم را مصرف دیدن و فکر کردن به این آثار خارق العاده کرده ام.
نکته ای که در برخی آثار تاسف شدیدی را در من ایجاد می کرد، اشاره نقاش در برخی آثار به محدودیت در درک همان اثر، یا به کل فرایند خلق آثار بود. بسیار متاسف شدم که در کشورمان، به ما طرز درست اندیشیدن، صحیح درک کردن، و بهره گیری از توانایی های ذاتی برای برقراری ارتباط با دیگران آموزش داده نمی شود.

همه ما دارای «جهان های حسی» عظیم و پیچیده ای هستیم، که گاها حتا از وجود آنها نیز بی اطلاعیم. همپوشانی این جهان های حسی پدید آورنده ارتباطات اجتماعی ما، و بر هم کنش آنها پدید آورنده ادراک ماست. (خودم)

من شخصا معتقد هستم که هنرمند مورد بحث، به میزانی از درک و برداشت از جهان دست یافته که این حجم عظیم از اطلاعات گاهی در کنار ناتوانی ذاتی یک انسان برای تجزیه مقادیر بزرگی از داده، تفکر او را تحت الشعاع قرار داده و تحلیل این حجم از داده به خطا رفته و آثاری خلق شده که به خودی خود قابل درک نیستند (مانند اثر تقدیر-destiny). از این جهت قطعا ملاقات یا مکاتبه با ایشان در درک بهتر من از آثار وی تاثیر بسیار زیادی خواهد داشت. امیدوارم که این فرصت در اختیار بنده قرار گیرد.

نقاش ها جزو آن دسته از انسان هایی هستند که قابلیت معشوق بودن از دورترین مسافت ها، و در پس سال ها ، قرون و اعصار را دارند. (خودم)

برای دیدن پیش نمایشی از آثار ارزشمند این هنرمند، می توانید به وب سایت اینترنتی وی به آدرس mojgan-mk.com مراجعه نمائید.

کتاب شبح اپرای پاریس، سوزان کی

مارس 26, 2008 2 دیدگاه

وقتی اولین بار در سال 79 این داستان رو خوندم تا مدتها بهش فکر میکردم، خودم رو در موقعیتهای مختلفی جای شخصیت داستان میگذاشتم و به نویسنده درود میفرستادم که با چه دقت و ظرافتی …
حالا که در موقعیتی قرار گرفتم که بدون آگاهی از هیچ دلیلی و بدون در اختیار داشتن فرصتی برای نشون دادم خودم، در دوستی شکست خوردم، دوباره خوانی این داستان بهم کمک کرد که به خودم یادآوری کنم که مردم در پذیرفتن و نپذیرفتن مسایل نیازی به رجوع به عقل و دلیل ندارن. بلکه تصمیمشون فقط بر اساس احساسه، هرچند خیلی هم سعی در فکر کردن داشته باشن و احساس ذاتا قابل پیش بینی نیست، از طرفی آدمها مختار به ارائه هر رفتاری هستن، یعنی نمیشه اونها رو مجبور کرد با چشم ما ببینن. پس هیچ ایرادی هم نمیشه بهشون گرفت.

اگر بخوام این کتاب رو در یک جمله خلاصه کنم باید بگم: داستانی در مورد یک نابغه افسانه ای که به خاطر عدم سازگاری با شرایط زندگی در اجتماع توسط خانواده و اجتماع طرد شده و در تضاد و تقابل با اونها یک تراژدی آفریده.

سوزان کی (نویسنده داستان) خودش در وصف این داستان اینچنین میگه:
«شبحی را که در این کتاب نشان داده میشود، شامل تمام برداشت های گوناگون از این شخصیت در دو قرن اخیر است و بدیهی است که مدیون آفریننده نخستین آن، مالرو، است. البته دگرگونی و تغییر شکل تا آنجا که با طراحی تخیل من هماهنگ باشد، ناگزیر بود. شخصیت افسانه ای دارای جذابیتی مسحور کننده است که زمان نمیشناسد و من تردید ندارم که فرایند برداشتهای نو از آن، در قرنهای آینده نیز ادامه خواهد یافت.»

چون قصد ندارم موضوع داستان رو لو بدم، فقط به این نکته اشاره میکنم که این کتاب 499 صفحه ای که در سال 1990 منتشر شده، نشون میده که چطور امکان داره که یک نفر انسان، هرچقدر هم که دارای استعدادهای خارق العاده و عجیب و هنر ناب باشه، به خاطر پذیرفته نشدن در جامعه زندگیش دگرگون میشه و نمیتونه به عنوان یک انسان معمولی زندگی کنه.
البته برعکس این هم درسته، که یک انسان چطور وقتی که در جامعه پذیرفته نمیشه، این فرصت رو پیدا میکنه که با مکاشفه در خودش بتونه استعدادهایی رو شکوفا کنه و توانایی هایی رو بروز بده که از انسانهای معمولی بر نمیاد.

من معتقد هستم که به طور کلی این یک اجبار ابدی در زندگی ماست که با هر انتخابی، ناگزیر باید داشته هایی رو کنار بگذاریم، تا بتونیم چیزهای جدیدی رو جایگزین اونها کنیم. یا به عبارت دیگه، «اکثر اوقات در هنگام انتخاب کردن آدم مجبوره برای چیزی که قطعیتش مورد شک هست، چیزی رو که در قطعیتش یقین هست، فدا کنه. حالا اگه ارزش چیزی که به دست اومده بیشتر باشه، آدم زندگیش رو برده واگر ارزشش کمتر باشه، باخته!»
بی شک «شبح اپرای پاریس» داستانیه که به خوبی این موضوع رو به ما نشون میده. هرچند در موقعیتهای غیر معمول و نا آشنا …

شخصیت پردازی بی نظیر، تفسیر به موقع و مناسب مکانها و زمانها، و روایت بسیار خوب، همگی دست به دست هم دادن که این داستان به بهترین شکل خواننده رو به دل داستان بکشه و با همراهی شخصیتهای داستان لحظات تراژدی، غم، خشونت، شادی، لذت و گریستن رو رقم بزنه.
روایت داستان از زبان چندین شخصیت درگیر در داستان، ضمن نشان دادن توانایی نویسنده در درک احساسات موجودات عالم، شرایطی رو برای خواننده به وجود میاره که با حدس زدن بسیاری مطالب، ذهنش به فعالیت وادار بشه و از استدلال لذت ببره.
البته در طول داستان و بعد از مدتی صحت و درستی استدلال های خواننده مشخص میشه و خواننده در خماری باقی نمیمونه.

در کل توصیه میکنم که حتما این رمان رو بخونید. این کتاب جزو معدود کتابهای جدیدی هست که واقعا میشه اسم یک «رمان» رو روی اون گذاشت. نسخه ای که من در اختیار دارم چاپ اول هست که نشر چشمه منتشر کرده، و توسط خانم ملیحه محمدی به خوبی به فارسی ترجمه شده.
کتابی که در حال حاضر در بازار موجوده در سال 85 چاپ شده و جلد اون با کتابی که من در اختیار دارم متفاوته. البته قیمت اون هم دو برابر شده.

نظرت چیه؟

دسته‌ها:نقد ادبی

موسیقی، ساز، مستی

مارس 25, 2008 ۱ دیدگاه

وقتی بچه (تر) بودم، همیشه هر قطعه آهنگی رو تا اونجاییش که خواننده نداشت گوش میکردم! یادمه که چند تا قطعه رو طوری بریده بودم و به هم چسبونده بودم که خواننده هاش معلوم نبود و هر که میشنید کلی میخندید!
ولی در چند سال اخیر یکمی نظرم تغییر کرده، دیگه خیلی آهنگها رو با آواز هم گوش میدم. در واقع از وقتی که با تاثیر مفهوم شعر در موسیقی آشنا شدم دیگه درگیری زیادی با خواننده ندارم.
به همین دلیل بود که همیشه بیش از اینکه به سمت موسیقی آوازی کشیده بشم، به سمت موسیقی اینسترومنتال (instrumental) علاقمند بودم.
به نظرم میرسه حسی که هر صدای سازی به آدم منتقل میکنه با هیچ کلمه و جمله ای قابل انتقال نیست. از این لحاظه که هنوز هم وقتی قطعات موسیقی کلاسیک باخ، بتهون، موزارت و … رو گوش میکنیم، از پس تمام این قرون و اعصار زیباترین و عمیقترین احساسات وجودمون رو لبریز میکنه.
امروز داشتم چند اجرای جالب از باخ رو به وسیله گیتار گوش میدادم. البته به نظرم هیچ وقت زیبایی اصل قطعه رو با اجرای کنسرت فیلارمونیک لندن یا اتریش نداره، ولی تلاش خوبی بوده. بعدش سعی کردم با تب هایی که توی اینترنت پیدا کردم یک قطعشو بزنم، ولی زهی خیال باطل! سخت تر از این بود که فکر میکردم، بدون نت خیلی سخته، تب شاید برای خیلی موارد (راک و پاپ) مناسب باشه، ولی برای این یکی به نظر من همون نت بهتر بود.
دوستانی که علاقمند بودن میتونن این اجرا رو به همراه اجرای کلیه آثار باخ از من دریافت کنن. البته اگر اینترنت پر سرعت داشته باشن
امروز روز خوبی بود، از این جهت که تونستم متن شعر (lyric) آهنگ Luchare از آلبوم Borgia Pecado Mortal انیگما رو هم استخراج کنم
در مورد این آلبوم قبلا همینجا نوشتم، ولی هر چی بیشتر گوشش میدم بیشتر عاشقش میشم. از بین آهنگهای این آلبوم دو قطعه Pecado Mortal و Lucahre خیلی منو تحت تاثیر قرار داد. قطعه اولی از نظر مفهوم شعری با خیلی از آثار ماخر انیگما متفاوته. چون حس و حال مست کننده ای داره که آدمو بسیار به رفتارهای خودش مشکوک میکنه.
توصیه میکنم حتما این آلبوم رو گوش بدید. و اگر هم خواستید لینک دانلود محیاست!

بعد نوشت!: دوستان اگر کمک های نقدی خودشون رو به عنوان عیدی به حساب بنده در سویس واریز نمایند اونوقت بنده قادر خواهم بود که یک Effect برای این گیتار سایلیت بیچاره خودم (که در تصویر مشاهده میفرمائید!) بخرم که یک مقدار از سایلنتی در بیاد! بنده خدا اینقدر بدون افکت نواخته شده که پاک حال و هوای سه تار پیدا کرده! میترسم اگه یه روز بهش افکت وصل کنم رو دل کنه و اسهال و استفراغ ….

دسته‌ها:مطالب روزمره

کتاب سقوط کسری، پگاه بختیاری

مارس 24, 2008 بیان دیدگاه

سقوط کسری، پگاه بختیاری

وقتی در سال 84 برای اولین بار این کتاب رو خوندم، اینطور به نظرم رسید که نویسنده قصد داشته که حتما اثری به جدا بگذارد، به همین دلیل دنبال داستان مناسبی میگشته که ناگذیر داستان همیشگی عشق ناکام رو انتخاب کرده!
داستان در مورد دختری جوان (ماه رخ) است که در خانواده نسبتا فقیری زندگی میکند، پس از مقدمه ای از زندگی سخت او، پسری (کسری) از خانواده مرفه عاشقش میشود و پس از مشکلات فراوان و طرد از خانواده با او ازدواج میکند، سلامتی پسر به خطر می افتد و دختر برای تهیه پول برای نجاتش خود را جلوی اتومبیلی می اندازد که با پول حاصل از دیه همسرش را نجات دهد، ولی خودش در این بین کور میشود!
پیش از آشنایی این دو، دختر دیگری عاشق پسر بوده که پس از کوری دختر دوباره وارد زندگی کسری میشود و ….

داستان نثر نسبتا شیرینی داره، شخصیت پردازی گرچه استادانه نیست ولی روی هم رفته نسبتا مناسبه، به نظر میرسه نویسنده در خیلی از موارد به خود سانسوری دست زده و بخشهایی رو که به نظرش باعث منتشر نشدن کتاب میشده حذف کرده.

روایت داستان از زبان سوم شخص، به نظر راحت ترین روش برای نویسنده داستان بوده، ولی قطعا بهترین روش برای کیفیت ارائه داستان به خواننده نیست. زیرا به اعتقاد من داستانهای اینچنینی با روایت سوم شخصی در طول داستان از کیفیت بیانی خوبی برخوردار نیستن. شاید بهتر بود از راوی شناور استفاده میشد و در هر قسمتی از اثر، داستان از زبان شخصیتهای مختلفی روایت میشد، برای مثال در قسمتهایی که زندگی کودکی ماهرخ بیان میشه، بیان از زبان سوم شخص یا مادر مناسبتر می بود…
از طرفی نگارش یک داستان به شکل راوی شناور، باعث باز شدن ذهن خواننده و همچنین جلوگیری از بروز پیش داوری و اثرات مخرب بر خواننده هست.

برای مثال در خیلی از بخشهای داستان میشد با روایت از زبان کسری، که داستان حول و حوش او هم شکل میگیره، به روشنی ذهن خواننده و همچنین تاثیر بسیار عالی بر خواننده اضافه کرد. همچنین این کار باعث میشد از منفی نگری زنانه صرف، و تخریب شدید شخصیت کسری به شکل کاملا فمنیستی جلوگیری بشه. البته در پایان داستان این حس تنفر از کسری در ذهن خواننده به دلسوزی از بلاهت این شخصیت تبدیل میشه، ولی تاکید میکنم که این چنین روایتی باعث تخریب اثر شده.
من جزو اون دسته از افراد هستم که تصور میکنم خوندن کتاب داستان برای درس گیری از اون نیست! بلکه فقط یک سرگرمی هست، زیرا برای درس گرفتن از یک کتاب باید کتب مناسب این کار رو مطالعه کرد، ولی با این حال از تاثیر گذاری یک داستان بر دیدگاه های آدم ها مطلع، و به اون معتقد هستم. قطعا چیره دستی و مهارت نویسنده در این بین اهمیت بسیاری داره.
به همین دلیل همیشه بعد از خوندن یک کتاب داستان اون رو از این منظر که چقدر در ذهنم باقی میمونه و چه تاثیری روی من داشته بررسی میکنم.

گرچه امروزه شبیه این داستانها در زندگی روزمره ما بسیار دیده میشه، ولی خوندن این داستان هم در جای خودش شیرینی خاص خودش رو داره. البته خطرات خاص خودش رو هم داره! چرا که آدمهایی که دارای دیدگاه های فکر شده و مستحکمی نیستن با خوندن چنین داستانهایی به شدت تحت تاثیر قرار میگیرن و دیدگاهاشون نسبت به افراد دور و برشون تغییر میکنه و متاسفانه بد بین میشن، البته این ضعف داستان محسوب نمیشه، بلکه نادانی خواننده هست که باعث بروز این حالت میشه ولی ….

این داستان دارای هیچ مقدمه یا توضیحی نیست. ای کاش ناشر یا نویسنده در ابتدا یا انتهای داستان چند صفحه ای در مورد خودش و آثار و دیدگاه هاش توضیح میداد.

در کل میشه این رمان رو جزو آثاری به حساب آورد که اگر جزو اولین آثار نویسنده نبود میتونست خیلی بهتر باشه، گرچه در حال حاضر نیز بد نیست.

پگاه بختیاری به جز این اثر، داستان های دیگری با نام های «من دختر نیستم» ، «کبوتر» و «هفت شلیک تا زندگی» نیز منتشر کرده که فعلا ترجیح میدم در موردشون نظری ندم.

در نهایت توصیه میکنم این رمان رو بخونید. گرچه امروزه در معنی و مفهوم کلمه «رمان» تعریف مشخصی وجود نداره! ولی احتمالا….

نظرت چیه؟

دسته‌ها:نقد ادبی

هوممينو

مارس 24, 2008 بیان دیدگاه

هنوز هم گل سنگ ها بر روی صخره ها می رویند

سبزه ها سبز می شوند

و آفتاب بعد از ظهرهای بهاری مرا مست می کند

چقدر من آرامم امروز

آزاد و رها بر کوهپایه تپه ای سبز

زمانی چقدر غرور داشته

پیش از اینکه دست های جانی ما نیمش را مصلوب سازیم

نسیم، نسیم، نسیم ابریشمی آرام

دستان لطیفش را بر گونه هایم می کشد

چه خوشبختم امروز

یکباره دلم هوایت را کرده

بدون تو چقدر زود شادی ها کمرنگ می شوند

و در این کوهپایه جای تو خالیست

ای کاش اینجا بودی

در کنار مورچه ها

زنبورهای بارور صدایت می زنند

پرندگان انتظارت را می کشند

و من با شرمندگی دست ردبه سینه شان میزنم :

من آنقدر که می باید مهربان نیستم

تو لایق بیش از اینی …

.

دسته‌ها:شعر

پاسخی نمی توان یافت در سخنان روشنفکران، پنجه ها چون تیغی بران، خراشی بر روان

مارس 24, 2008 ۱ دیدگاه

ماماااااااااااان
چقدر کیف داره پرواز کردن
چرا وقتی بچه بودم زودتر یادم ندادی مامان؟
خیلی کیف داره
چه نسیم خنکی به صورتم میخوره
آه
خدایا متشکرم
چه جنگل قشنگی
درختای مهربون عاقل
منو دوست دارید؟
من که خیلی دوستتون دارم
گلهای وحشی زیبا
چه آشفته های وحشی قشنگی هستید
مامان
اینا چیه؟
لونه؟
لونه آدما؟
پس چرا توشون معلوم نیست؟
یعنی واقعا آدمها خونشون رو اینطوری میسازن؟
پس چطوری هم رو میبینن؟
چطوری از حال هم دیگه خبر دار میشن؟
من که اگر یه روز پوپو رو نبینم و ندونم حالش چطوره میمیرم از غم
پوپو رو نمیشناسی؟
مامان!
پوپو همسایه لونه ماست
بالای همون کاج بلند
دیروز داشتیم برای هم از دور بال تکون میدادیم
آومد نشست کنارم توی لونه
بهم گفت ژوژی، اون پیر مرده هر روز میاد یواشکی برامون دونه میریزه
میایی بریم بشینیم روش شونه هاش و ازش تشکر کنیم؟
ولی وقتی رفتیم بشینیم روی شونه هاش
دستاشو تکون داد و میخواست ما رو دور کنه
مامان
چرا آدمها اینطوری میکنن؟
خوب چرا با ما فرق دارن؟
چرا مامان آدما بهشون پرواز کردن رو یاد نمیدن؟
چرا نمیدونی؟
تو که بیشتر از مامان آدما بلدی، به من پریدن یاد دادی
از خدا بپرسم؟
باشه
خدا
چرا مامان آدما بهشون پرواز یاد نمیده؟
خدا
شنیدی چی گفتم؟
چرا جوابمو نمیدی؟
خدای مهربون

پ.ن: جواب خیلی از مسایل رو نمیشه از هیچ کس پرسید، از هیچ بزرگی، هیچ روشنفکری، یا در هیچ کتابی… یا باید کشف کرد، یا تا آخر با جهلش زندگی کرد و ازش ضربه خورد.

نظرت چیه؟؟

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: