خانه > نقد ادبی > غوغای همیشه، ساناز فرجی

غوغای همیشه، ساناز فرجی

این هفته تونستم از وقت آزادم برای خوندن کتاب «غوغای همیشه» اثر خانم ساناز فرجی استفاده کنم. به همین دلیل و طبق معمول بهش فکر کردم و این نکات به نظرم رسید:
البته از اونجایی که من نمیتونم به شکل رسمی نقد بنویسم، این نقد رو طوری نوشتم که انگار روبروی نگارنده نشستم و دارم باهاش حرف میزنم. (پیشاپیش از اشتباهات املایی احتمالی شرمندگی خودم رو اعلام میدارم!!!)

غوغای همیشه یکی از کتابهایی هست که میتونم بگم جزو رمانهای «خوب» محسوب میشه. علل و عوامل خوب بودنش رو نمیخام بیان کنم. چون قطعا به خوبی ها واقف بودی که اینطوری خوب نوشتی. ولی سعی میکنم نکاتی رو که به نظرم میرسه بیان کنم.
ذکر این نکته رو لازم میدونم که من موقع خوندن این داستان به خوبی درگیر داستان شدم و خودم رو در اختیار راوی قرار دادم. هیچ جا سعی نکردم با موشکافی ادبی یا داستانی به قضایا نگاه کنم. (قانون بقای انرژی و ماده رو هم در نظر نگرفتم!) چیزی که منو شگفت زده کرد شباهت خیلی آشنایی در بسیاری از جملات و اشعار به کار برده شده بود، با نوشته ها و جملاتی که خودم در محاورات به کار میبرم. این نکته از این لحاظ جالب بود که من همیشه سعی میکنم جملات خاص خودم رو به کار ببرم و حرف تکراری نزنم.

البته این مسایل که اینجا اسمشون رو نقد گذاشتم، نمیتونن به عنوان یک مرجع مورد قبول باشن. چون فقط عقیده و برداشت من هستن و طبیعتا میتونن توسط شخص تو رد بشن.

1- وقتی که یک داستان دارای یک راوی هست، این راوی در زمان حال نشسته و داره گذشته رو تعریف میکنه. در اینجا راوی داستان شخصیت اصلی داستان هم هست. یعنی مایا خودش زندگی خودش رو برای خواننده ها تعریف میکنه. راوی (احتمالا) یک آدم حدودا 30 ساله هست که داره زندگیشو از 16 سالگی به اینور تعریف میکنه. 4 فصل اول مال زمان حال هست و فصول 4 تا 44 طی 40 فصل بقیه زندگی رو تا زمان وقوع فصل 44 ام شرح میده. البته بین این دو فصل آخر (یعنی 43 و 44 یک بازه زمانی نامشخص هست). خوب تا اینجا که مشکلی نیست!
این داستان جزو اون دسته از داستانهایی هست که در اون تصمیم گیری در مورد هیچ بخشی از داستان مستقیما به خواننده سپرده نشده. (تنها بخشی که کمی این حس رو ایجاد میکنه حضور آتوسا در کنار علی در قسمتی از داستان هست) از این لحاظ انتخاب شخصیت اصلی داستان به عنوان راوی انتخاب متناسب و خوبی بوده. چون عملا فرد دیگری هم نمیتوسته این کار رو انجام بده و راوی سوم شخص هم دارای پیچیدگی های بسیار زیادی میشد. از طرفی غالب داستانهایی که در ژانر عشقی نوشته میشن به علت درگیری دو پرسوناژ (عقل و احساس)، به شکل یک اجبار اجتناب ناپذیر از زبان شخص اصلی، یا سوم شخص آگاه و یا دو شخص اصلی نوشته میشن.
حالا بعد از این مسایل این نکته توجه من رو به خودش جلب کرد که، راوی، چطور در طی پونزده سال رخداد این داستان شخصیت روایت کننده خودش رو نادیده گرفته؟ یا اصلا چنین کاری رو کرده؟
طبیعی بودن یک گفتگو ایجاب میکنه که شخصیت راوی در برخی موارد با دخیل کردن احساساتش در داستان، از ترکیباتی از کلمات استفاده کنه که راوی بودن شخصیت اصلی مشخص بشه.
اینکه راوی شخصیت اصلی داستان هست در این کتاب یک اصل مورد توجه نیست. ولی به هر صورت یک رویداد هست.
مشکلی که من میخوام بهش اشاره کنم، تمایز شخصیت راوی (ساناز فرجی) با شخصیت اصلی (مایا بینش) هست. این دو شخص دو فرد مجرد و مجزا هستند، که به دلیل اینکه داستان توسط ساناز فرجی نگاشته شده یکی در نظر گرفته میشن و ساناز فرجی به عنوان راوی از زبان مایا بینش داستان رو تعریف میکنه.
این موضوع، یک موضوع مستتر نیست و من به عنوان یک خواننده در بخشهای زیادی از داستان تمایز این دو شخص رو حس میکردم. این تضاد، باعث میشه که من در انتخاب تو برای یکی دونستن راوی داستان و شخصیت اصلی مشکوک باشم.
به نظرم میرسه که این امکان وجود داشت که از روش دیگری در روایت داستان استفاده میکردی که غوغای همیشه از یک اثر «خوب» به یک اثر «بدیع» تبدیل بشه.
به دلیل همین ضعف در روایت هست که به نظرم میرسه که فصول 4 تا 44 توسط یک شخص در چند سال قبل نوشته شده، و فصول 1 تا 4 و 44 تا 50 بعد از اون در زمانی بسیار بعد تر به رشته تحریر در اومده، و از همه بدتر فصل 51 ام، که بسیار با تعجیل نوشته شده و خواننده رو در خماری یک پایان مناسب میگذاره.
من به شخصه وقتی فصل 51 رو خوندم دوست داشتم کلمو بکوبم به کمد کنار تختم.
(نمیدونم چرا اکثریت غریب به اتفاق نویسندگان در نوشتن فصل آخر به تمامی، استعداد و صبر و حوصله حرفه ای خودشون رو کنار میزارن و مینویسن!)

2- نکته دوم مربوط به ضرب آهنگ داستان هست. من معتقدم که یک داستان، همانند موسیقی که دارای کمپاس هست، باید طوری باشه که خواننده رو بعد از مدتی به دوباره خوانی داستان جذب کنه.
شاید برات پیش آمده باشه که از یک آهنگ خوت بیاد، وقتی اولین بار میشنوی به دلت میشینه و چند بار گوش میدی. بعد از 7 یا 8 بار گوش دادن برات عادی میشه، و بعد از 15 تا 20 بار دیگه گوش دادنش برات حس خاصی رو تداعی نمیکنه و لذت بخش نیست. این نوع آهنگها توی کمپاس نیستن. یعنی با روح آدم سازگاری ندارن.
برعکس، برخی موسیقی ها رو برای بار هزارم هم که گوش میدی هنوز جذاب هستن. مثلا من وقتی کاست آثار آوازی باخ رو برای بار صد هزارم گوش میدم، با اینکه کیفیت کاست قدیمی بسیار پایین اومده و احتمالا ب
ه زودی به ملکوت اعلا می پیونده، ولی باز هم دستانم در آسمان به حرکت در میاد و روحم به سمت آسمون پرواز میکنه. علتش اینه که این موسیقی به قدری با روح آدم سازگاری داره که حس نوستالژیک حاصل از اون فراموش نشدنیه. این حس از ترشح «دوپامین» و «نوراپی نفرین» حاصل میشه و پس از اون آدم حس میکنه بغضی در گلو یا مشتی در سینه داره که خیلی هم این احساس شبیه عشق میمونه.
این رو میگم که بدونی رمان تو چقدر در زندگی افراد تاثیر گذاره و دقت تو در نگارش چقدر مهم و حیاتیه.
حالا ربط اینها با غوغای همیشه در اینه که، غوغای همیشه با تمام خوبی ها و نکات پر رنگی که داره، از ضرب آهنگ مناسبی برخوردار نیست. داستان در بعضی موارد کند پیش میره، در بعضی اوقات مناسب و در زمانهایی بسیار تند و با تعجیل. این مساله باعث میشه که من بعد از دو بار خوندن داستان علاقمند نیستم که در حال حاضر بار دیگه ای داستان رو بخونم. چون اعصابم خرد میشه. ولی احتمالا سال آینده دوباره اون رو خواهم خوند.
کسب بهترین ضرب آهنگ برای داستانی که اول و آخرش مشخص و معلومه، نیازمند صرف وقت و بازخوانی و حتا استفاده از روش رسم نمودار هست.
تنها زمانی دقت به ضرب آهنگ داستان ها ممکن نیست که نویسنده از انتهای داستان خودش بی اطلاع باشه، یا اینکه به شکل ذاتی نگارشش دارای ضرب آهنگ متناسبی باشه. چون بعضی افراد این توانایی رو با استمرار یاد میگیرن و ناخود آگاه به کار میبرن.

در نهایت میخواستم ازت تشکر کنم. به خاطر اینکه داستان به این خوبی نوشتی. من این داستان رو به همه اطرافیانم توصیه کردم، امیدوارم در آینده داستان های به همین خوبی و چه بسا بهتر بنویسی که اینقدر ارزش فکر کردن و صرف زمان رو داشته باشه.
به امید روزی که جایزه پولیتزر رو ببری خونه و بزاری توی کمد افتخاراتت
ببخشید از اینکه نقد ناقصی نوشتم. آخه من نقاد نیستم

Advertisements
دسته‌ها:نقد ادبی
  1. ``````
    مارس 21, 2008 در 08:38

    اينكه علاقمند به خيلي چيزايي، خيلي خوبه. نقد با حالي نوشتي و از آنجايي كه ساناز و خوب مي شناسم، از اين انتقادت استقبال شديدي خواهد كرد. ميگم تو هم شروع كن از خودت اثر به جا بذار

  2. r.amon
    مارس 22, 2008 در 01:40

    سلام
    خوبي؟
    من هنوز اين كتاب رو نخوندم بنابراين نقدشم نمي‌خونم! چون نمي‌خوام پيش داوري داشته باشم.
    سعي مي‌كنم در اولين فرصت تهيه‌كنم

  3. سكوت آبی
    مارس 22, 2008 در 07:55

    علاقمند شدم…
    مرسی

  4. farrokh s
    فوریه 17, 2009 در 21:44

    من سعي ميكردم رمان هاي ايراني نخونم. اين رمان سه يا چهارمين رمان ايراني بود كه خوندم و خيلي هم منو جذب كرد. فقط آخرش نفهميدم خود علي بود يا روياي علي كه روي سنگفرش ها دنبالش اومد. اگه روشنم كنبد ممنون ميشم.

  5. kimia g
    فوریه 27, 2009 در 04:45

    سلام
    جدا اين داستان واقعيه؟حالا اگه واقعيه در چه حد ؟

  6. ladan
    ژانویه 29, 2016 در 18:50

    سلام دوستان تا جایی که میدونم این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و اخر داستان هم اون خود علی بوده که کنار مایا راه میرفته نه رویاش . بهم رسیدن 🙂

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: