بایگانی

Archive for آوریل 2008

در برابر باد …

آوریل 30, 2008 5 دیدگاه

باید بروم
باید به سرزمینی بروم
که برای عاشق بودن در آن
تنها نگاهی کافیست
همگان عاشق همند
تنفری موجود نیست

باید بروم
عاشق هر کوی و برزن بشوم
و با نگاهم به همگان بفهمانم
که چقدر عاشقم
عاشق گلهای شقایق
و ارادتمند باد و خاک

باید بروم
باید توان آن داشته باشم
که ادامه دهم
در غیاب خورشید و رهروی ظمت
نیروی پنهانم را آشکار سازم
همچون صخره ای سخت در برابر باد…..

Advertisements
دسته‌ها:شعر

مینیمال – لعنت به این زندگی، لعنت

آوریل 27, 2008 4 دیدگاه

خسته شدم. اینطوری نمیشه. باید یه تغییری در زندگیم بدم.
این موارد چیز خوبی نیست. وقتی گرفتارش میشم چند ساعتی از زندگیم تعطیل میشه.
باید یکمی بیشتر به فکر دخترم باشم.
زنم هم خیلی بهش بد میگذره.
دیگه ولگردی و دزدی بسه. خسته شدم از این زندگی.
باید یه کاری بکنم.
باید موارد رو ترک کنم. دیروز که توی خیابون راه میرفتم تبلیغ یه مرکز ترک اعتیاد رو دیدم.
باید برم اونجا وترک کنم.
راستی چطوری این کار رو میکنن؟
به من چه! مهم نیست. فقط باید بتونن.
ولی خوب پول میگیرن.
لعنت به این زندگی، حالا از کجا پولشو بیارم؟
باید یه فکری بکنم.
بهتره برم پیش … یکمی مواد ازش بگیرم و بفروشم. اینطوری کلی پول گیرم میاد.
تازه شاید بتونم با بقیه پولش هم یه کمی برای خودم بخرم!
آره، درسته. چه فکر خوبی کردم.
ولی حالا چکار کنم؟
با این خماری، داغونم الان.
ای خدا، لعنت به این زندگی. چرا منو اینقدر بد بخت کردی.
باید یه فکری به حال خودم بکنم.
آها! این کار خوبیه. باید برم و عروسک دخترم رو ازش با یه ترفندی بگیرم.
اینطوری … بابتش بهم یه مقداری مواد میده. اونوقت امروزم میگذره و میتونم فردا برنامه هام رو عملی کنم.
آره درسته. این کار خوبیه. خدا رو شکر.
اه. چقدر فکر میکنم من. امروز اینقدر نشستم یه جا پاک افسرده شدم! با این افکار لعنتی اون یه ذره نعشگی هم از دست رفت!
لعنت به این زندگی.
بهتره برم یه کمی ول بگردم.
یه دید بندازم تو خیابون.
امروز تو مدرسه سر خیابون جشنه
برم یه دید به آدم های خوش تیپ و قشنگ بندازم!
شاید بتونم جیب یکی دو نفر رو هم بزنم.
ولی نه! خیلی بی حال و کسلم. حتما لو میرم. حالا خدا بزرگه
اه! لعنت به این زندگی…

دسته‌ها:مطالب روزمره

کتاب رقص باد و آب، شهره وکیلی

آوریل 26, 2008 ۱ دیدگاه

وقتی یه کتاب رو میخونم، به عنوان یک خواننده (نه هیچ چیز دیگه!) دوست دارم نویسنده شعور و هوشمندی من رو به مسخره نگیره، موضوعات رو طوری مطرح کنه که من هم کوششی در فهموشون انجام بدم، و از همه اینها گذشته از تفسیر و توضیح بیش از اندازه موضوعات خود داری کنه.
به اعتقاد من تفسیر و توضح بیش از حد یکی از بزرگترین آفت های نویسندگی هست. چون نویسنده همواره تصور میکنه که خواننده موضوع رو نمیفهمه و باید بیشتر توضیح بده.
شهره وکیلی یکی از نویسنده هایی هست که همیشه موضوعات نسبتا خوبی رو انتخاب میکنه ولی به بدترین شکل داستان رو به باد میده.

کتاب رقص باد و آب از نظر موضوعی میتونست داستان خیلی جالبی رو تشریح کنه. میتونست به ارتباط ماورا طبیعی دو انسان به شکل بسیار جالبی بال و پر بده و لحظات درام تاثیر گذاری رو پدید بیاره.
این رو رد نمیکنم که در حال حاضر هم این داستان تاثیر گذار هست، ولی نگاه بسیار سطحی به موضوع داستان و روایت بسیار ابتدایی و روزنامه ای اون روی کل اثر یک لایه خاکستری پهن کرده که باعث میشه آدم اون رو به عنوان یک اثر رده یک به حساب نیاره.

یکی از مشکلات این کتاب هم همین توضیحات بسیار زیاد و بی مورد و اشارات کوری هست که باعث شده آدم به این فکر کنه که نویسنده یک بخشهایی از داستان رو اینقدر کش داده که یه چیزهایی یادش رفته و ناقص باقی مونده! من تصور میکنم که این کتاب میبایست با محتوای فعلی در 300 تا 400 صفحه به نگارش در میامد، حجم 700 صفحه ای حال حاضر واقعا به همین مقدار محتوای مفید و تاثیر گذار در روند داستان نداره.

موضوع داستان در مورد مشکلات یک خانواده در برخورد با دوقلوهای یکسان خودشون و پدید آمدن مشکلات تربیتی و اجتماعی برای اونهاست (نمیخام موضوع داستان رو لو بدم) به طور کلی موضوع جالبی داره.
خیلی حسرت میخورم که نویسندگانی مثل شهره وکیلی با این همه سابقه نویسندگی و آثار فراوان چرا در تعامل با مشاوران خوبی نیست که این مشکلات رو بهش یاد آوری کنن و …

من تصور میکنم که یکی از مشکلات بزرگ در تمام شاخه های هنر در کشور ما همین نبودن تعامل پایدار و نقد و بررسی دائم و مفید بین نویسندگان و منتقدین یا مشاورین هنری هست.

متاسفانه اکثر منتقدین در ایران خود نویسندگان نا موفق و سرخورده ای هستن که به ناچار به نقادی رو میارن! و اغلب معتقدن جامعه قدرت درک آثار اونها رو نداره!

من در جواب این افراد میگم که: هنری که برای مردم نباشه، برای مردم قابل درک نیست. هنر مجرد رو فقط هنرمندان درک میکنن، و این طبیعیه. اگر لازم باشه یک اثر هنری برای بیان مقصودش همواره نیاز به همراهی خود هنرمند داشته باشه، در این صورت اون هنر فقط پر کننده عقده های حقارت پدید آورنده هست.

از طرفی متاسفانه اکثریت جامعه هنری هم خودشون رو از جامعه جدا کردن و در هاله ای از تصورات خودخواهانه و خود برتر بینی مفرط قرار گرفتن. این باعث میشه که اکثر بحثها و نقد ها هم اغلب با ناراحتی و دلگیری جمعی به پایان برسه و این دور باطل همچنان ادامه پیدا کنه…

توصیه میکنم این داستان رو بخونید. گرچه حوصله زیادی میخاد.
امیدوارم از این نویسنده با سابقه، خانم شهره وکیلی شاهد رمانهای جدیدتر و بهتری باشیم.

دسته‌ها:نقد ادبی

هومینو

آوریل 15, 2008 5 دیدگاه

در علفزار آرمیده ام
آسمان آبی
با تکه ای ابر
احساس گنگ لطیفی را در دلم می پروراند
ناگهان به یادت افتادم
ای کاش به جای همه چیز، از خدا فقط بال و پری بخواهم
برای…
ساز دهنی کوچکی در جیب دارم
آه، نه
نیازی به آن نیست
ذره ذره وجودم امروز مالامال موسیقی وجود توست
حزن غیبتت را با موسیقی وجودت پر میکنم
چقدر صمیمانه دوستت دارم وقتی لبخندت را می بینم
آن دو سرچشمه هستی ات
که از دو سوی گلو به پایین خزیده اند
و با هر لبخندی، انگار که خون را به جای تو، به قلب من می فشارند
مرا مست دیدنت می کنند …
دسته‌ها:شعر

ياااااااااااااااااااافتم ، يافتم!

آوریل 12, 2008 6 دیدگاه

سکوت
بهترين دواست.
آه خداي من
سرنوشت من اين است
که سرنوشتم را بدانم
و با آن مبارزه کنم!
سرنوشت من بقاست
در ميان اين جماعت مردگان
که همهمه سکوتشان مرا به سمت
پرتگاه زمين ميفرستد
و نگاهشان
مرا به همخوابگي دعوت ميکند
و دستهايشان به ماندن و هيچ نکردن!
عكس: پاريس
دسته‌ها:شعر

از تحسين تا شارلاتانيسم بي انتها

آوریل 10, 2008 3 دیدگاه

هميشه به اين نكته معتقد بودم (و هستم) كه آثار هنري رو نبايد از جهت عبرت آموزي و نتيجه گيري اخلاقي مورد مطالعه و بررسي قرار داد. بيشتر به اين معتقد هستم كه يك اثر هنري رو فقط بايد از جهت اصل هنر و زيبايي شناسي بررسي كرد.
ولي از طرفي زيبايي رو به عنوان يك هدف در هنر قبول ندارم. گرچه زيبايي هم ميتونه به عنوان يكي از نتايج هنر به حساب آورد، ولي از خيلي جهات در ارجحيت نيست و در موارد بسيار زيادي آثار هنري بسيار جالب و كم نظيري خلق ميشن كه نميشه اونها رو (با تعريف عامه پسند زيبايي) زيبا توصيف كرد.
در اين بين، هر هنري بنا به ويژگي هاي ذاتي، يا غير ذاتي توانايي منحصر به فردي در ارائه مفاهيم مجردي از برداشتهاي ما از اجسام، احجام، احساسات و عواطف و يا افكار داره.
نويسندگي يك هنره. و رمان نويسي در بين اشكال مختلف نويسندگي داراي ويژگي هاي خاصي هست كه باعث ميشه تمامي اقشار جامعه از هر صنفي به خوندن اون دست بزنن! بر خلاف مثلا روزنامه كه اقشار خاصي اون رو ميخونن، يا مجلات و نشريات كه به گروه خاصي تعلق دارن و …
خوشبختانه (يا شايد هم بدبختانه) در جمع دوستان واقعي و مجازي من (شايد اين دو كلمه خيلي مناسب نباشن ولي كلمات ديگري براي اشاره به اينترنتي بودن يك دوستي يا رخ دادن اون در دنياي واقعي پيدا نكردم) دوستان نويسنده، خبرنگار و منتقد زيادي وجود دارن. از اين لحاظ هر چند وقت يك بار بحثهاي خوبي در اين خصوص بين من و اونها رخ ميده.
علت رخداد اين مباحث بيشتر به علت نقدهاي من، و عدم رضايت نسبي و هميشگي من از نحوه نوشتن و موضوعات رمان هاي فارسي هست. من فكر ميكنم كه رمان نويسها در ايران بيشتر وقت خودشون رو به نوشتن صرف ميكنن، تا به فكر كردن و تحصيل و تحقيق در خصوص شناخت جنبه هاي مختلف وجود انسان (يا به كلام ساده تر وجوه آدمها).
به همين خاطره كه رمان هاي فارسي اغلب فقط روايتي هستن از اتفاقاتي كه يا واقعي هستن يا زائيده فكر نويسنده ها. ولي اغلب حرف خاصي براي گفتن ندارن. اكثر اين نويسندگان جوان بيشتر نيازمند شهرت هستن، به همين خاطر به انتشار آثارشون به هر شكلي بيشتر علاقمند هستن تا به محتواي واقعي اونها.
البته اين ديدگاه صرفا ديدگاه منه. هنوز عده بسيار زيادي (شايد اكثريت) به هنر عامه پسند به عنوان هنر بهتر و به هنرمند خالق اين آثار به عنوان هنرمند موفق نگاه ميكنن. هيچ عيبي هم نداره، چون در جامعه آزاد بايد خوانندگان بتونن انتخاب كنن كه چي بخونن و از چي خوششون بياد.

امروز داشتم مصاحبه «ميلان كندرا» با يان ماك ايوان رو ميخوندم كه در سال 64 توسط انتشاران دماوند به فارسي هم منتشر شده.
بخشي بسيار جالبي از اين مصاحبه به شرح زير هست:
«… من معتقدم رمان ميتواند چيزهايي را بگويد كه آنها را به هيچ شيوه ديگري نميتوان گفت… هدف رمان توصيف جامعه نيست، زيرا براي اين كار راه هاي بهتري هست. يا توصيف تاريخ… رمان نويسان نيامده اند تا استاليسم را بكوبند. چون سولژنيتسين ميتواند با اعلاميه هاي خود اين كار را بكند.
اما رمان تنها وسيله اي است كه با ان ميتوان وجوه انساني را با تمام جنبه هايش تشريح كرد، نشان داد، تحليل كرد و پوست كند. من هيچ فعاليت ديگر روشنفكري را نميشناسم كه داراي اين توانايي باشد… زيرا رمان در ارتباط با همه ي نظامهاي فكري نوعي شكاكيت ذاتي دارد…»
از اين جهت بسيار خوشحال هستم كه ميدونم ميلان كندرا در خصوص مسايلي كه گفتم با من هم عقيده هست! (البته احتمالا من با ميلان كندرا هم عقيده هستم) ولي به همون اندازه متاسف هستم كه تولستوي نظري مخالف من داره!
تولستوي معتقده كه هنر، وسيله اي براي تزكيه و تهذيب اخلاق جماعات بشري هست! و من سخت مخالف اين عقيده ام.
من معتقدم كه آدمها ميتونن چنين برداشتهايي از هنر داشته باشن، ولي اين برداشتها همواره در سطح برداشت باقي ميمونن. چون اصولا برداشت آدمها وابستگي عميقي با دنياهاي حسيشون داره. از اين جهت نميشه همپوشاني درستي بين دنياي تولستوي، از بين اين حجم عظيم تفاوتهاي دنياها و بقال سر محل ما ايجاد كرد.
از طرفي برداشت تولستوي (يا هر هنرمند ديگري) وابستگي عميقي به محيط اجتماعي و زندگاني خصوصي، عشقها و شكستها و كاميابي هاي اون داره، ولي بقال سر محل ما با اولين زني كه در زندگيش ظاهر شده ازدواج كرده و به جز اين اتفاق هيچ اتفاق هيجان انگيز ديگري در زندگيش نيفتاده، شايد به جز اون روزي كه يك وانت با سرعت زيادش كنترلش رو از دست داد و اشتباهي پيچيد توي مغازش!!

خلاصه كلام اينكه: دوستان عزيزم! درسته كه شما نهايت سعيتون رو در نوشتن رمانهاي زيبا و سرگرم كننده به خرج ميديد، ولي در نظر داشته باشيد كه شيوه نويسندگي جك لندن در روايت صرف ماجراهاي محيرالعقول گرچه باعث معروفيت و محبوبيت اون شد، ولي با تحول جوامع نياز به تحول شما هم وجود داره. يكمي بيشتر در مورد آدم ها بررسي كنيد، سعي كنيد علل پنهان رو درك كنيد نه علل آشكار رو، زيرا نوشتن شما بيشتر از اينكه به روايت داستانتون وابسته باشه، به علل نوشتن هر جمله اي وابستگي داره.

شرح عكس: اگر مواظب بروندادهاي فكريمون نباشيم، ممكنه پيروزي مقطعي به دست بياريم، ولي به زودي پشيمون ميشيم كه چرا كمي نسنجيديم و …

دسته‌ها:نقد ادبی

هومينو، بي انتهايي صدايت در حزن لحظاتم گم شده

آوریل 9, 2008 3 دیدگاه

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبی است
كه در انتهای صميميت حزن می رويد
در اين صميميت نيروي شگفتي است
كه در هيچ احساس ديگري نميگنجد
حزن حزن حزن
چقدر خوب بر روي زبانم ميچرخد
امروز تمامي ذرات وجودم سرشار است
آهنگ محزوني آن را فرا گرفته
و در اين پرده تاريك است
كه از نزديكترين احساسات غريب تا دورترين قربت ها
رنگ ميبازند
اين منم
در ميان راهي كه از ابتدا صدايش را ميشنوم
اي كاش صداقت صدايت را باور داشتم
افسوس كه وقتي پاي در راه گذاشتم،
بازگشتي نيست….

پ.ن: دو سطر اول از سهراب سپهري است.
پ.ن: از Saba تشكر ميكنم كه با نوشتن اين دو سطر در بلاگش مغز پوك من رو يكمي به كار وادشت.

دسته‌ها:شعر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: