خانه > مطالب روزمره > مینیمال – لعنت به این زندگی، لعنت

مینیمال – لعنت به این زندگی، لعنت

خسته شدم. اینطوری نمیشه. باید یه تغییری در زندگیم بدم.
این موارد چیز خوبی نیست. وقتی گرفتارش میشم چند ساعتی از زندگیم تعطیل میشه.
باید یکمی بیشتر به فکر دخترم باشم.
زنم هم خیلی بهش بد میگذره.
دیگه ولگردی و دزدی بسه. خسته شدم از این زندگی.
باید یه کاری بکنم.
باید موارد رو ترک کنم. دیروز که توی خیابون راه میرفتم تبلیغ یه مرکز ترک اعتیاد رو دیدم.
باید برم اونجا وترک کنم.
راستی چطوری این کار رو میکنن؟
به من چه! مهم نیست. فقط باید بتونن.
ولی خوب پول میگیرن.
لعنت به این زندگی، حالا از کجا پولشو بیارم؟
باید یه فکری بکنم.
بهتره برم پیش … یکمی مواد ازش بگیرم و بفروشم. اینطوری کلی پول گیرم میاد.
تازه شاید بتونم با بقیه پولش هم یه کمی برای خودم بخرم!
آره، درسته. چه فکر خوبی کردم.
ولی حالا چکار کنم؟
با این خماری، داغونم الان.
ای خدا، لعنت به این زندگی. چرا منو اینقدر بد بخت کردی.
باید یه فکری به حال خودم بکنم.
آها! این کار خوبیه. باید برم و عروسک دخترم رو ازش با یه ترفندی بگیرم.
اینطوری … بابتش بهم یه مقداری مواد میده. اونوقت امروزم میگذره و میتونم فردا برنامه هام رو عملی کنم.
آره درسته. این کار خوبیه. خدا رو شکر.
اه. چقدر فکر میکنم من. امروز اینقدر نشستم یه جا پاک افسرده شدم! با این افکار لعنتی اون یه ذره نعشگی هم از دست رفت!
لعنت به این زندگی.
بهتره برم یه کمی ول بگردم.
یه دید بندازم تو خیابون.
امروز تو مدرسه سر خیابون جشنه
برم یه دید به آدم های خوش تیپ و قشنگ بندازم!
شاید بتونم جیب یکی دو نفر رو هم بزنم.
ولی نه! خیلی بی حال و کسلم. حتما لو میرم. حالا خدا بزرگه
اه! لعنت به این زندگی…

Advertisements
دسته‌ها:مطالب روزمره
  1. *♥*•ઈ€ÞiĐ€)-(•*♥*
    آوریل 27, 2008 در 11:54

    لعنت؟
    چرا لعنت؟
    .
    .
    .
    اما خدا هست……
    هميشه بوده

  2. rezvan k
    آوریل 27, 2008 در 12:51

    چه معتاد باکلاسی تو عکسه! بیشتر بهش می خوره که از این روشنفکرای سرخورده باشه تا معتاد;)

  3. /\/\ /-\RY/-\ /\/\
    آوریل 27, 2008 در 14:12

    nemidoonam jaragheye neveshtane in blog chejori zade shode va chera yeho be in mozo pardakhti ama moteasefane in vaghiyate talkhiye ke too jame’e be vofor dide mishe….
    chi mishe goft joz ezhare taasof?

  4. //\/\\
    آوریل 27, 2008 در 21:36

    يه چيزي گلومو فشار ميده … يه آواز تلخ يخ زده …ديگه نمي‌شه سر تو بالا نگه‌داري و مستقيم به چشم آدما نگاه كني ، نگاه‌ها باعث مي‌شه زود نگاتو بدزدي و چه شرمنده مي‌شه آدم …

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: