بایگانی

Archive for مه 2008

اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود

اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهريار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به‌به! اين هم يک ستايشگر که دارد می‌آيد مرا ببيند!
آخر برای خودپسندها ديگران فقط يک مشت ستايش‌گرند.
شهريار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجيب غريبی سرتان گذاشته‌ايد!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستايشگرهايم بلند می‌شود. گيرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به اين طرف‌ها نمی‌افتد.
شهريار کوچولو که چيزی حاليش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت:
-دست‌هايت را بزن به هم ديگر.
شهريار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهريار کوچولو با خودش گفت: «ديدنِ اين تفريحش خيلی بيش‌تر از ديدنِ پادشاه‌است». و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.

پس از پنج دقيقه‌ای شهريار کوچولو که از اين بازی يک‌نواخت خسته شده بود پرسيد:
-چه کار بايد کرد که کلاه از سرت بيفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنيد. آخر آن‌ها جز ستايش خودشان چيزی را نمی‌شنوند.
از شهريار کوچولو پرسيد:
-تو راستی راستی به من با چشم ستايش و تحسين نگاه می‌کنی؟
-ستايش و تحسين يعنی چه؟
-يعنی قبول اين که من خوش‌قيافه‌ترين و خوش‌پوش‌ترين و ثروت‌مندترين و باهوش‌ترين مرد اين اخترکم.
-آخر روی اين اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود اين ستايشم کن. اين لطف را در حق من بکن.
شهريار کوچولو نيم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
-خب، ستايشت کردم. اما آخر واقعا چیِ اين برايت جالب است؟

شهريار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت:
-اين آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجيبند!

_____________________________________________

پ.ن: شازده کوچولو ترجمه و صدای احمد شاملو

پ.ن: چه روز خوبیست امروز. من مرده ام، و مردگان غمی ندارند، نیازی هم به تائید دیگران ندارند، فقط پیوسته در اوج پوسیدگی سرنوشت مشخص و معینی را پی میگیرند تا به نتیجه مورد نظر دست یابند. پوسیدگی.

دسته‌ها:مطالب روزمره

سیاهچاله

مه 29, 2008 3 دیدگاه

اگر امروز به پارک نمیرفتم و قدم نمیزدم مطمئنا الان باور نداشتم که زنده هستم.

همیشه مجموعه ای از اخبار بد به یکباره به آدم رو میاره، کلا ویژگی اخبار بد همینه که جاذبه بسیار زیادی داره. وقتی که یک خبر بد به آدم میرسه به یکباره مثل اینکه دنیا مثل مخروطی که به سمت ما نشانه رفته تغییر شکل میده و ما مثل یک سیاهچاله بسیار قوی تمامی اخبار بد را میبلعیم!

حالا من باید چه کنم؟؟ فکر کنم باید راه حلی رو که به بقیه پیشنهاد میدم انجام بدم

چیه؟ راه حل رو میخوای؟ خوب معلومه دیگه! باید کلمو بکوبم به دیوار! 3 بار

دسته‌ها:مطالب روزمره

اگر کرم نبود بعضی ها چیزی کم داشتند!

مه 26, 2008 4 دیدگاه

نام های زیادی برای رفتارهای ما در زبانهای مختلف تعریف شده. مثلا: حسادت، خودخواهی، دیگر آزاری و … ولی من معتقدم که این واژه ها واقعا خیلی نا مفهوم هستند و گویای میزان پلیدی آدمها نیستن!!
به همین خاطر شاید فقط دو واژه باشن که میتونن به شکل شایانی دربرگیرنده مفاهیم بسیار زیادی باشن!
این دو واژه چیزی نیستند جز: «کرم و احمق»
به این مثال دقت کنید:
دو نفر با هم نفر دوست هستند. به هر دلیلی، (تاکید میکنم به هر دلیلی) این دوستی پایدار نمیمونه و به جدایی می انجامه! حالا یک طرف قضیه، یا دو طرف قضیه، به جای اینکه به زندگی عادی خودشون بپردازن در صدد بر میان که طرف مقابل رو تا جای ممکن عذاب بدن! خوب آدم حسابی! به زندگیت برس! به جای اینکه این همه وقت و هزینه رو صرف تنفر کنی، مصرف کسی کنی که ازش بدت میاد خوب صرف کسی کن که از اون خوشت میاد! احمق!

و یک مثال دیگه:
دو نفر دارن توی دو تا وسیله نقلیه رانندگی میکنن، به دلیل شلوغی خیابون و بینظمی عمومی ترافیک در این شهر! یکیشون فرمون رو زیادی میپیچونه و به دیگری نزدیک میشه (برخوردی اتفاق نمی افته) دیگری بوق میزنه، طرف اول میگه هوووووووی! چته الاغ! (ببخشید ها، نقل قول بود!) دیگری میگه الاغ …ته! خلاصه دعوایی راه میفته که بیا و ببین!
حالا اگر واقعا تصادف بشه دو طرف پیاده میشن و با هم توافق میکنن!
خوب مرد حسابی! با یک ببخشید سر و ته قضیه رو هم بیار و بورو دنبال کارت! خودتو فحش خور و دیگری رو فحش شنو میکنی که چی؟؟؟؟؟

و مثال سوم:
فردی ادعا میکنه که در دوستی با دیگران خیلی روشن عمل میکنه! و وقتی دوستی رو به پایان میرسونه دیگه فرد مقابل نقشی در زندگیش نداره! ولی وقتی بی دلیل یک دوستی شکل نگرفته رو تخریب میکنه، تا مدتها با داستان های خیال پردازانه دیگران رو بر علیه فرد مقابل پر میکنه، و تا مدتها ایمیل های توهین آمیز و تحقیر آمیز براش میفرسته! (خانم محترم از این کارهای کودکانه و احمقانه دست بردار! مگه من چه هیزم تری به شما فروختم؟ اصلا من شما رو تا حالا دیدم که با این قوت و اطمینان در مورد من قضاوت میکنی و در مورد خصوصیات اخلاقی بد من برای دیگران داستان پردازی میکنی؟ تحمل من هم حدی داره ها! گفته باشم) حالا بگذریم که تعریف های متفاوتی از دوستی وجود داره! ولی آدم یا ادعا نمیکنه یا وقتی ادعا میکنه پای ادعاهاش می ایسته. (من نمیدونم چرا برخی آدمها خیلی اسرار دارن مدعی باشن! خوب خانم مگه من به شما گفتم بیا با من دوست باش؟ من عموما دوست خوبی نیستم، با افراد خاصی دوستی میکنم که انتظار زیادی از دوستی نداشته باشن. من نه اهل هر روز مهمانی رفتن هستم، نه اهل هر روز بیرون رفتن، نه اهل تعامل زیادی با دیگران و … من دوستی های فرهنگی و اخلاقی رو بیشتر ترجیح میدم. حالا شما دنبال کسی میگشتی که اینطور آدمی باشه، خوب بورو تو خیابون اولین پسر خوش تیپی رو که دیدی انتخاب کن! از خداشونم هست! ولی من نه!!!!!!!!!!! من یه آدم بد تیپ بد قیافه بی سلیقه بی فکر کودک با محدوده تفریحی محدود هستم! ولی همینم که هستم! نه بیشتر نه کمتر. دلسوزی هم نمیخام. پیشرفت هم نیازی ندارم! البته اگر کشیدن یک باکس سیگار و خوردن یه بطر مشروب پیشرفت باشه! من از نظر شما کاملا OMOL هستم! پس حالا چی میگی؟ حرف حسابت چیه؟) به این میگن کرم!

و واقعا من معتقدم که اگر کرد نبود بعضی ها در زندگی دچار کمبودهای اساسی بودن!!

و خداوند کرم را آفرید تا ما انسانها دچار کمبود واژه نگردیم!

نظر شما چیه؟

پ.ن: این مثال سومی من نبودم ها! این درد دلهای یک دوست بود! لطفا سو تفاهم نشود

دسته‌ها:مطالب روزمره

دریاب مرا

مه 26, 2008 3 دیدگاه

دیر بازیست که در دل خویش
پیوسته در تلاطم و طغیانم
کین پرده ی تاریک از عمر من
به چه ختم میشود
سعی بیهوده ایست این دنیا
گر ندانی چیست که اینگونه میرود و می آید اینچنین شتابان
دریاب مرا

دسته‌ها:شعر

چقدر شوریدگی تو را دوست دارم

مه 25, 2008 3 دیدگاه

بوسه ای بر گونه ات میزنم
گل از گلت میشکفد
همچون رویش لاله های بنفش…
موهایت را میبویم
بوی نسیم مستم میکند
گیسوان افشانت پیام آور زیبایی
و چکیدن قطرات اشک هایت بر گونه هایم
نشان از بهار است…
چقدر شوریدگی تو را دوست دارم
.
دسته‌ها:شعر

نمایشگاه نقاشی در خانه هنرمندان

امروز بدون برنامه ریزی قبلی به نمایشگاه نقاشی در محل خانه هنرمندان رفتم. در بین آثار ارائه شده چند اثر توجه من رو خیلی جلب کرد که البته نتونستم تصویر مناسبی ازش تهیه کنم.
ولی هدفم از نوشتن این مطلب شرح آثار نیست! بلکه هدفم انتقاد از عملکرد مدیران خانه هنرمندان هست.
متاسفانه نمایشگاه از لحاظ چینش و نورپردازی بسیار ضعیف و نا امید کننده بود. آثار بسیاری در پشت درها و پنجره های باز قرار گرفته بودن!! آثار که در راهرو ها نصب شده بودن به دلیل نور بسیار کم و نا مناسب قابل بررسی دقیق نبودن، و بدبختانه هیچ کسی هم برای جوابگویی در دسترس نبود!! چند خانم لم داده روی صندلی ها و با اخم نشسته بودن و با تلفنهاشون حرف میزدن! انتظار نیم ساعته من برای اتمام تلفنها و صحبت هم بی نتیجه موند تا با تاسف فراوان نمایشگاه رو ترک کنم و چاره ای جز آه نداشته باشم.
خیلی خوبخشتم که هیچ وقت در چنین نمایشگاه هایی اثری ارائه ندادم. چون هرچند آثارم ناچیز و بی مقدار باشن ولی تحمل نمیکنم که اثرم در فضای تاریک پشت یک در قرار بگیره و …
به هر حال وقتی اثری برای نمایش در یک نمایشگاه انتخاب میشه باید با رعایت تساوی به اون اثر احترام گذاشت.
نکته ای که باز هم باعث تاسف من شد شکستگی قابهای چند اثر بود که مشخصا شکستگی های تازه ای بودن. ضمنا در لحظه حضور من خانم محترمی (!!!) با لبه کیفشون خط بد فرمی بر روی یک اثر قرار دادن! دیگه واقعا تحملم داشت سر ریز میشد ولی چون میدونستم که درگیری بیموردی پیش میاد چاره ای جز سکوت نداشتم…
خیلی متاسفم که آخر و عاقبت این نمایشگاه ها به اینجا ختم میشه. اونم در مکانی که اسم «خانه هنرمندان» رو به دوش میکشه….
متاسفم، متاسفم…

با تمام این اوصاف باز هم توصیه میکنم برای احترام به هنرمندان نقاش و بهره گیری از زیبایی این آثار از این نمایشگاه دیدن کنید. و اگر دستتون به مسوولین رسید از قول من هم انتقادی داشته باشید، من که دستم به کسی نرسید….

(شرح عکس: اثر زیبایی متعلق به خانم منیژه صحی – به نمایش در آمده در نمایشگاه نقاشی در خانه هنرمندان در اردیبهشت و خرداد سال 1387 شمسی)

دسته‌ها:مطالب روزمره

شادی های زشتم …

مه 17, 2008 3 دیدگاه

میخواهم بیاموزم
شادی را در هر لحظه از هستی تاریکی
که در نبود ایمان به عشق جای خود را
با لذات شهوانی پر کرده
و در این انتخاب است
که کسی میماند
و کسی میمیرد
لحظات زشت و زیبا اینچنین است که
در دریافت تاریکی از هیچ
به یکباره بر روزمرگی چنگ می اندازند
و در پیوستگی پوچی
راه های سرنوشت را هموار میسازند…
نقاط را دنبال میکنم
چرا که خطوط متصل کننده گذشته و حالند
و چه زشت میسازد حالم را…

_____

میخواهم بیاموزم
شادی را در هر لحظه از هستی گلهای کاغذی
در حیاط خانه مادربزرگم
چه زیبا از دیوار آویخته شده اند
همانند اعتقادات من
که از دیوار جهلم آویزانند
و هر روز بچه های شیطان و فضول کوچه
چند گلبرگی از آن میچینند
به سخره میگیرند
و در زیر پاهای ترک خورده و سیاه خود
لگدمال میکنند
و چه زشت میسازد حالم را…

_____

میخواهم بیاموزم
شادی را در هر لحظه ناب بوسه
که من بر لبان معشوقم در آئینه میزنم
و چه شاد میشوم که خنده اش را میبینم
ولی دیری نمیپاید که گوشه لبها به زمین اشاره میکنند
لبخندها به اخم ها میبازند
و من خنده های لحظات سکوت را در پشت سرم میبینم
دیگر نیازی نیست
نمیخواهم
باز کافر شده ام
دروغ، همچون پاششی از رنگ، وجود سفیدم را آلوده
احساساتم لق شده اند
و باز هیچی
بر سرخوشی های من غالب گشته
آفتاب پوستم را خشکانده
و طراوت لبهای نرمم دیگر به کار نمیآید…
و چه زشت میسازد حالم را…
این شادی ها…

__________________________________________________________________

پ.ن: این متن رو با صدای خودم ضبط کردم که میتونید در » اینجا « با حجم تقریبی 500 کیلوبایت دانلودش کنید.
البته این فایل فقط با ویندوز مدیا پلیر قابل اجرا هست.

دسته‌ها:شعر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: