خانه > شعر > بد مستم از لبریزی هیچ

بد مستم از لبریزی هیچ

امشب
در این پشت بام تاریک
نسیم خنکی که بر روی صورتم مینشیند
مرا به یاد آن شب می اندازد
چه شبی بود آنشب
نشسته در بلندای بلند ترین کوه ها
بر لبه ستبر ترین صخره ها
و بر فراز زیباترین سرزمین ها
….
من و تو
در غربتی که فقط تو مفهومش را میفهمیدی
بر دنیای واژها گام نهاده بودیم
تو فرمان میدادی و من فرمان میبردم

و امشب
تو دیگر نیستی
فرمانروایم مرده
و من، فرمانبری بی فرمانروا…
خجل، سر افکنده و غمگین
ای کاش به همراه تو به سفر ابدی آمده بودم….
ای کاش
ای کاش
چه خالی بی پایانی کاسه صبرم را لبریز کرده
و چقدر ضعیفم من، در برابر این اجبار ابدی
هیچ راهی ندارم
جز صبر و لبریز شدن و گاه فراموشی…
و لبخند زدن در میان جماعتی که حالم را نمیفهمند
لبخندم را تصوری بر شادی میدانند
و اخمم را حاصل شکست های روزمره…

Advertisements
دسته‌ها:شعر
  1. //\/\\
    مه 10, 2008 در 05:13

    !!!!نعمت نوشتن

  2. r.amon
    مه 11, 2008 در 10:14

    ……………….

    همين!

  3. سكوت آبی
    مه 14, 2008 در 12:21

    بي درد،
    جايگاهي از لحظه ها
    ..
    بي فروغ،
    تصوري از سفر

    نه!
    فقط تو ميدانستي
    نگاه ِ واژه هايم را
    ….

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: