بایگانی

Archive for ژوئن 2008

آیا احمق بودن بهتر است؟

ژوئن 26, 2008 3 دیدگاه

پیش از این لیلا گفته بود که » تو به دیگران کمک میکنی چون نیازمند تشکر کردن دیگران هستی » ولی من باور نکرده بودم. ولی نمیدانم چرا برای رد کردن نظرش تلاش بسیاری کردم. ولی بی فایده بود. به هر حال این نظر او بود. در کل شاید بهتر بود اصلا در این خصوص حرفی نمیزدم. چون تلویحا نظرش را تائید کردم.
ولی الان که فکر میکنم میبینم که احتمالا همه شش میلیارد و نهصد میلیون نفر بقیه مردم هم به همین دلیل چنین کاری میکنند. اینطور نیست؟ من فکر میکنم اینطور است.

امروز آسمون آبیست. مثل آن تیشرت آبی رنگ من که یقه دارد. چقدر شاد بودم وقتی میپوشیدمش. ولی امروز که آسمون آبیست چرا شاد نیستم؟ همه بدبختی های من در زندگی تقصیر این گربه همسایه است. اگر یک قاتل بلفطره بودم به راحتی این عامل بدبختی رو از سر راه بر میداشتم و به راحتی سراغ عامل بعدی بدبختی خودم میرفتم. (عامل دوم زنی کینه توز با چشمانی پر از خون، با حرکاتی سریع مانند مرغ و گردنی دراز است که همیشه آمادگی لازم را برای سرک کشیدن در زندگی اطرافیان و قهوه ای کردن خود و دیگران دارد، ولی چون به طرز شگفت آوری حماقت در وجودش نهادینه شده و از طرفی من از او زیرک تر هستم معمولا به دست و پا افتادنش باعث خنده مفرح و دلچسب من میشود.) به این ترتیب میتوانستم با برداشت همه حدودا شش میلیارد عوامل بدبختی خودم از سر راه، طعم خوشبختی را بچشم.

نمیدانم چرا اخیرا تمامی بحثهای سیاسی من با دوستانم به نارمک منتهی میشود. این اتفاق قطعا نمیتواند یک اتفاق بی دلیل باشد. حتما نشانه ای است برای تحول زندگی من. ولی اگر در نظر بگیریم که خانه رئیس جمهور محترم در نارمک است، و گوجه فرنگی هم در نارمک بسیار ارزان است، باید قبول کنیم که حتما یک ارتباط تنگاتنگ و پیچیده بین بحث های من، نارمک و گربه همسایه وجود دارد.
به همین دلیل همینجا یک پیشنهاد ارائه میدهم، که برای اصلاح امور اقتصادی مملکت و کوتاه شدن دست بیگانگان از اقتصاد ایران، کلمه » گوجه فرنگی » را به کار نبرید و به جان آن از کلمه فارسی » گرجه » (با فتح ج) استفاده کنید.

جدیدا پرزیدنت سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه به عنوان سومین سیاستمدار منفور از نظر من انتخاب شده، پیش از این نیز نخست وزیر اسرائیل چنین لقبی را از من دریافت کرده بود. حالا پیدا کنید پرتغال فروش را.

احمق بودن خوب نیست، گرچه به تنهایی عیبی هم ندارد. به هر حال جامعه به نقش افراد احمق هم نیازمند است. ولی وقتی احمق بودن به یک شرط برای زندگی بهتر تبدیل شود دیگر احمق بودن بهتر از احمق نبودن است.

این روزها به مترسکی تبدیل شده ام که پرندگان را از ته قلب دوست دارد، به آنها عشق میورزد و برایشان دانه میریزد. پرندگان نیز از او فرار نمیکند، گرچه به طرز وحشتناکی زشت و ترسناک است و هر پرنده غریبه ای را میترساند.

حال شما چطور است؟

Advertisements
دسته‌ها:مطالب روزمره

وقتی هزار مایل دورتر از یک آبادی گیر می افتی …

ژوئن 21, 2008 3 دیدگاه
اين جوری بود که روزگارم تو تنهايی می‌گذشت بی اين که راستی راستی يکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااين که زد و شش سال پيش در کوير صحرا حادثه‌يی برايم اتفاق افتاد؛ يک چيز موتور هواپيمايم شکسته بود و چون نه تعميرکاری همراهم بود نه مسافری يکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمير مشکلی برآيم. مساله‌ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‌داد.

شب اول را هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتی شکسته‌يی که وسط اقيانوس به تخته پاره‌يی چسبيده باشد. پس لابد می‌توانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‌ی آفتاب به شنيدن صدای ظريف عجيبی که گفت: «بی زحمت يک برّه برام بکش!» از خواب پريدم.
-ها؟
-يک برّه برام بکش…

چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را ماليدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسيار عجيبی را ديدم که با وقار تمام تو نخ من بود. اين به‌ترين شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گيرم البته آن‌چه من کشيده‌ام کجا و خود او کجا! تقصير من چيست؟ بزرگ‌تر ها تو شش سالگی از نقاشی دل‌سردم کردند و جز بوآی باز و بسته ياد نگرفتم چيزی بکشم.

با چشم‌هايی که از تعجب گرد شده بود به اين حضور ناگهانی خيره شدم. يادتان نرود که من از نزديک‌ترين آبادی مسکونی هزار ميل فاصله داشتم و اين آدمی‌زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی‌آمد که راه گم کرده باشد يا از خستگی دم مرگ باشد يا از گشنگی دم مرگ باشد يا از تشنگی دم مرگ باشد يا از وحشت دم مرگ باشد. هيچ چيزش به بچه‌يی نمی‌بُرد که هزار ميل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.

_______________________________________________

پ.ن: وقتی قصه های دوران کودکی رو میشنوم ناخود آگاه یه طوری میشم که اگر کسی بهم یه تلنگر بزنه میترکم و ساعتها …

دسته‌ها:مطالب روزمره

گفتگو های عاشقانه دو دوست

ژوئن 18, 2008 2 دیدگاه

– عزیزم تو اصلا معشوق خوبی نیستی. در واقع معشوق بسیار بدی هستی.
– چرا؟ خوب چون خیلی خودخواهی.
– چرا؟
– خوب چون تو هر حرفی دلت میخاد میزنی، هر کاری دلت میخاد میکنی، ولی اگر من کاری رو به اندازه یک دهم کاری که تو با من کردی باهات انجام بدم رفتارت صد و هشتاد درجه تغییر میکنه.
– خوب من فقط دارم تو رو آزمایش میکنم.
– آزمایش؟ هر روز و هر لحظه آزمایش؟ من که موش آزمایشگاهی، نیستم. ضمنا دستمال توالت تو هم نیستم که منو مصرف کنی و بعد در سطل آشغال رو باز کنی و شوت اینتو ترش!
– یعنی من با تو این کار رو میکنم؟
– بله تو دقیقا همین کار رو میکنی.
– تو که میگفتی من روشن فکرم و فکرم بازه و ….
– چه ارتباطی داره؟ یعنی روشن فکر اون کسیه که اجازه بده تو روزی چهار بار، صبح و ظهر و عصر و شام قهوه ایش کنی؟
– بی ادب.
– بی ادب من هستم که از حقوق انسانی خودم صرف نظر نمیکنم؟ یا تو که بویی از انسانیت نبردی و هر لحظه یه آزمایش جدید روی من میریزی؟ تا حالا دقت کردی که هر بار منو آزمایش کردی به نتیجه خوب رسیدی؟
– آره خوب. همینطوره.
– خوب حالا به اینم فکر کردی که تو در تمام آزمایشات من، تاکید میکنم، تمامشون شکست خوردی؟ فکر کردی؟
– خیلی بیشعوری.
– بله. من بی شعور هستم چون حقیقت رو میگم. تو واقعا نیازمند تغییر هستی. تو از نظر شعور تهی هستی. کاملا تهی. این رو به عنوان توهین تلقی نکن، بلکه به عنوان یک حقیقت و توصیه دوستانه. تو واقعا باید خودت رو از صفر بسازی. البته برای نفر بعدی که علاقمند با دوستی با تو باشه.
– تو از اول هم آدم مزخرفی بودی.
– بله بله. درسته! فقط دو سه جمله قبلی خودت رو به خودت یاد آوری میکنم تا بفهمی چرا گفتم تهی هستی. یادت باشه که مهمترین ویژگی آدمهای احمق اینه که در یک لحظه عاشق کسی میشن و در لحظه متناظر با اون به سادگی نسبت به همون فرد احساس تنفر میکنن.
– آره دقیقا! مثل تو.
– خوش باشی و شاد جانم! من اطمینان دارم که تو در زندگیت هیچ وقت طعم عشق و دوستی رو درک نخواهی کرد، چون تقریبا هر کسی که بهت نزدیک میشه میدونه که به زودی از تو جدا خواهد شد. تو فقط یک پر مدعا هستی که هیچ راهی برای اثبات ادعای خودت نداری. چون ادعاهای تو اصلا وجود ندارن.
– خفه شو مادر …
– دیدی گفتم 😉

دسته‌ها:مطالب روزمره

این منم، برادر ماه و فرزند خورشید

ژوئن 16, 2008 ۱ دیدگاه

امروز صبح که از خوب بلند شد بهش گفتم چطوری؟ گفت: بد نیستم. از اینجا بود که فهمیدم امروز روز دلچسبی نخواهد بود. من میدونم که از شبی که پریشا بهش گفته که گرفتن دستش اعصابش رو خورد کرده، در این فکره که چطور ممکنه گرفتن دست یک آدم باعث بشه اون فرد ادعا کنه چند روز از زندگیش مثل زهر مار گذشته؟؟

و زهر این فکر باعث شده که چند روز دچار دوری شدید از انسانیت بشه. ولی من میدونم که این دم نیز بگرد. میگی نه؟ ببین. من میشناسم این بشر رو، یک دفعه میبینی در اوج غمهایش، زمانی که بادها هم در گیر و دار روزمرگی های هر روز خود، دست از پیچش و سوزش برمیدارند، و او را برای دفعات بیکران به لبریزی مستانه هیچی وا میدارند، مانند نسیمی خنک از راه میرسد، دستی بر صورتت میکشد و اینگونه است که تولدت را در میان رودهای تغیان زده بارور یاد آور میشود….

عجایب وجود هر آدمی بستگی به این داره که تصمیم بر چه نوع زندگی گرفته باشه. معمولا در این دنیا 98 درصد آدمها از قفسی که عقاید خودشون براشون رقم زده لذت میبرن و سالها به شکل مرده های کپک زده و مفلوک که با دیدن هر جنس مخالفی قلب و یک جای دیگشون به تپش میفته زندگی میکنن. همینطوره که هر روز کمی به این فکر میکنن که چطور این قفس رو برای خودشون زینت بدن، برای همین سعی میکنن شهوت ، رزیلت ، عادت و کثافت رو با برچسب عشق روی خودشون نصب کنن، حماقت و بدبختی رو به عنوان اخلاقیات سرلوحه زندگیشون قرار بدن و زشت ترین صدا ها و گوشخراش ترین عربده ها رو به عنوان سرود عشق و پیوند بسرایند!

ولی همیشه یک درصد آدمهای متفاوت هم وجود دارن. اینها همیشه دلشون از التهاب عشق سوزانه، ظاهرشون همیشه سرخ رو هست، ولی سرخ روئیشون باعث رسوائیشون نمیشه، ولی متاسفانه نمیتونن عاشق بشن، چون سالهاست مردن و خودشون هم نمیدونن. به قول سیامک:

التهاب عشق/درونم را میسوزاند/و برونم را سرخ میکند/سرخ رویی را رسوایی نمیدانم/لیک برای عشق دیر است/باید زنده بود تا عاشق شد/دیر بازیست که مرده ام/و خود نمیدانم!

یک درصد بقیه هم میشن اونهایی که در غار پر شوکت و پر شکوه تنهایی و خلوت خودشون زندگی میکنن، تصمیمات بزگ میگیرن، هر روز دچار تغییر میشن، عقایدشون رو سرن میکنن، هر روز کثافاتشون رو دور میریزن، به خوبها و بدها فکر میکنن، و نسبتهای دنیای خودشون رو محک میزنن و تغییرش میدن.
این دسته، صافتر هستن. تعدادشون کمه، ولی همین تعداد به اعتقاد من کفایت میکنن. تصمیمات بزرگ این آدمها باعث میشه پویا و زیبا باشن، از صد کیلومتری که میبینیشون، یا باهاشون 4 کلمه حرف میزنی میتونی تفاوتشون رو حس کنی، و تصمیمات بزرگشون در شرایطی زیباییشون رو نشون میدن که هیچ تصور ویژه ای ازشون نداری…. درست مثل این که از کوهی به سختی بالا میری و با بدبختی و فلاکت به قله میرسی، و وقتی کله مبارک رو از آخرین بلندی بالاتر میبری با صحنه چمنزار و چند تک درخت و ابر و غروب خورشید و نسیم خنک پذیرایی میشی…

هيچ كس نميتونه به دلش ياد بده كه نشكنه. ولي حداقل من يادش دادم كه وقتي شكست لبه هاي تيزش دست اون كسي رو كه شكستش نبره. چرا که کسی که دل من رو بشکنه دیگه شکستش، لزومی نداره هنوز هم مثل احمق های دایورت شده روی دیگران درباره این دل شکسته باهاش گفتگو کنم و تکه های خرد شده رو توی کیسه جمع کنم و تصور کنم تکه های دل خورد شده با اصل به هم پیوستشون یکیه! نه! اجزای تشکیل دهنده یه جسم به تنهایی برابر با اون جسم نیستن. بلکه همیشه واسطی هم هست که در دید اول به چشم نمیاد.

با ظاهری متفکرانه ثانیه هاش تند تند میگذره، ولی من میدونم که به هیچی فکر نمیکنم، البته خودش میدونه که در انتظار هیچی به چیزی نمیرسه… این قاعده سختیه، ولی قانونی اجباری. فعلا همه چیزش لغ شده. ولی در اون دوردستهای ذهنش یک سوسویی از نور چشمک میزنه. احتمال میدم که داره به سمتش میره، ولی این آدم محتاطی که من سراغ دارم…. به این آسونی ها قدم از قدم بر نمیداره، ولی وقتی قدم در راه گذاشت، با سرعت برق و باد پیش میره. من شاهدم که وقتی قدم بر میداره چقدر معشوق های اساطیری جذب میکنه.

دیروز باهاش رفته بودم پارک، پارک پر از کلاغ بود، خیلی جالبه که این روزها کلاغ ها هم مصلحت اندیش شدن. فقط جاهایی میرن که سوژه ای برای حضورشون وجود داشته باشه، خصوصا این روزها که فقط پارک رفتن هست و کبوتران عاشق در لابلای درختان و گوشه و کنارهای پارکها مشغول عشق بازی هستن و کلاغها هم بدبختانه مشغول دید انداختن و فضولی کردن…

گلهای کاغذی رو که آویزون در آسمون دیدم، تپش قلبم شدیدتر شد، چه پس زمینه زیبایی هم داشت، آسمون آبی با کمی ابر… نمیدونم این تپش قلبم از آسمون بود یا از گل کاغذی، هر چی بود گل کاغذی بود و آسمون و سحرگاه و عطر حضور حسی غریب…. آسمان کو همه ابر / نورها رنگ باختند / و جنون من امروز آرام گرفته.

دسته‌ها:مطالب روزمره

راستی چرا؟؟

ژوئن 11, 2008 بیان دیدگاه

نعمت اورلیو یک حرکت خوب رو شروع میکنه، متولد گزرشکن هست این بازیکن، کارت اینترنت من هم رو به اتمامه. ممکنه زود تمام بشه. تا دقیقه 56 ام سویس جلو هست. چرا اسمهاشون شبیه ترکهاست؟ اسم ترکها هم شبیه سوئیسی ها هست! جالبه ها؟
ولی من متولد لاهیجانم. نه ترکیه نه لاهیجان. این گربه همسایه همش سرک میکشه توی اتاق من. نمیدونم دنبال چه سوژه ای میگرده. ولی صحنه گل ترکیه رو دید! درست زمانی که سرک کشید ترکیه گل زد. گزارش گره میگه شم گل زنی خوبی داره. منم شم شخصیت شناسی خوبی دارم. دکتر میگفت نباید خیلی فکر کنی! کار خوبی نیست. نمیدونست که من توی همون سن 16 سالگی به دلایل فکر کردن فکر میکنم نه به دلایل فکر نکردن. ولی این گربه به چی فکر میکنه؟
عجب بارونی میاد. مثل اون روزی که تو اشک میریختی واسه هیچ و پوچ. به من میگفتی هیچکی دوست نداره. پس من چی بودم؟ دراز گوش؟ آره واقعا همینه. بالاخره جوابشو پیدا کردم.
«مترسکهای خندان» جزو بهترین اصطلاحاتی هست که خودم ساختم. یکی دیگشون «اجبارهای ابدی» هست. یکی دیگه هم «مطلقا احمق» و «خوش حال». من فکر میکنم که خیلی از مفاهیم در واژه ها نمیگنجن. خیلی از واژه ها هم در مفاهیم نمیگنجن. به همین خاطر همیشه باید واژه های جدیدی به وجود آورد. مثل «پوپو». حالا معنیشو بعدا میفهمی. این سوئیسی ها هم خیلی خنگ بازی در میارن. توپ رو راست زد تو دست دروازه بان. گربه هم زل زده به من. چی میخای؟
وقتی که خودتو لوس میکنی و اشک میریزی یاد این حرفت میفتم که میگی «اشکات در مشک هست» پس اشکای تو کجاست؟ تو که میدونی من ناز نمیکنم و ناز کسی رو هم نمیکشم، چرا این تجربه رو هر بار تکرار میکنی و شکست میخوری و دوباره از نو تجربه میکنی؟ نکنه این گربه هم داره تجربیات تکراری رو تکرار میکنه؟ راستی وقتی همه بازیکن ها توی محوطه جریمه یه تیم هستن و توپ میفته توی زمین اونوری و یکی اونجا میگیردش آفساید محسوب میشه؟ گمان نکنم. ولی شکستن سر آدم توی فوتبال خیلی بده.
این … همیشه آدم رو متعجب میکنه. چرا ترکها اینقدر آدمهای خاصی هستن؟؟

دسته‌ها:مطالب روزمره

Long Goodbyes…

ژوئن 10, 2008 ۱ دیدگاه
Down by the lake
a warm afternoon –
breezes carry children’s balloons.
Once upon a time,
not long ago,
she lived in a house by the grove.
And she recalls the day,
when she left home…

Long good-byes,
make me so sad.
I have to leave right now.
And though I hate to go,
I know it’s for the better.
Long good-byes,
make me so sad.
Forgive my leaving now.
You know I’ll miss you so
and days we spent together.

Long in the day
moon on the rise –
she sighs with a smile in her eyes.
In the park,
it’s late after all,
she sits and stares at the wall.
And she recalls the day,
when she left home…

دسته‌ها:ترانه ها

روح های ما راغب است/لیکن جسمهایمان ناتوان

ژوئن 8, 2008 3 دیدگاه

ما همگی یک عقیده و یا مسلگی رو در ذهنمون پرورش میدیم، و اون رو به عنوان یه اصل کلی و جهان شمول در تمام هستی و زندگیمون به کار میبریم، غافل از اینکه، این تنها اون فکر نیست که ما اون رو پرورش میدیم، بلکه خود اون فکر قفسی هست که ذهن ما رو از بقیه احتمالات منحرف میکنه.

هر چه فکر میکنم میبینم که سکوت برامون بهترین دوا هست. سرنوشت همه ما اینه که سرنوشتمون رو بدونیم و باهاش به شکل ابلهانه ای مبارزه کنیم. سرنوشتمون بقا در این قفسی هست که دورمون ساختیم. در بین این جماعتی که همشون هم به این نتیجه رسیدن، ولی به دلایل نامعلومی هیچ کسی دست به اصلاحش نمیزنه. این جماعت مردگانی که سکوتشون مثل یک همهمه سردرد آور ما و خودشون رو به سمت پرتگاه های خطرناک تشویش میبره و نگاه هاشون ما رو به آخرین همخوابگی کثیف دعوت میکنه. ولی در نهایت کاری که انجام میدن اینه که ما هم مثل ترسو های دیگه در جمع کور و مفلوکشون راه میدن و دستهاشون ما رو به موندن و دست روی دست گذاشتن ترغیب میکنه.

فاصله های ما، این فاصله ها، فاصله های حقیر و ناچیزی که به عمد عمیقشون میکنیم، پنهان کننده خندهایی هست که در هنگام فریب دیگران بر لبانمون نقش میبنده. و فقط خودمون معنیشو میفهمیم…. چقدر حقیر، چقدر کوچک و چقدر … این فاصله ها مثل تصاویری از نور هستن، تصاویری که چیزی نیستن جز حقایقی کور، که فواصل زور و ظلمتی ابدی برای ما به ارمغان میارن.
تصورات ما از حقایق، و این ظلمی که ما برای خودمون رقم میزنیم در نظر خودمون مثل خدا یکتاست. ولی در غفلتیم که این یکتا بودن، یکتا بودن یک بت هست، نه خدای واحد.

دوستی، چه اسم جالبی! چه کلمه نامتعارفی در دنیای ماها. دوستی فقط زمانی ممکنه که من همون طوری که هستم دیده بشم، بزرگتر و یا کوچکتر نباشم، کاملا مجرد و عریان، فقط یک انسان باشم. نه اون طوری که دیگران میخان باشم! نه اینکه خودم رو تغییر بدم که بقیه بپسندن. باید همینطوری که هستم سر افراز و قد بر افراشته باشم. وقتی که تو هم اینطور باشی، ما برای هم مثل دوتا گل هستیم، نه قنچه! بلکه دو تا گل شکفته. ولی اینطور هستیم؟ نه. بلکه باید خودمون رو طوری عرضه کنیم که با دروغ گو های دیگه قابل قیاس باشیم. قیاس دروغ با دروغ.

هر وقت که ما بدون نقاب به هم نگاه کنیم، یک قدم به دین و مذهب مشترکمون نزدیک شدیم. خدای اکثر آدمها، ضعیف، خشمگین، تند مزاج، ترسو، ترسناک و محتاج و بی اراده هست، اما خدای من و تو قوی، مهربان و آرام، دلرحم، ملیح و بی نیاز هست، که اونقدر دوستمون داره که ما و عشقمون رو آفریده…. جامعه ما، همه ما رو به سرقت برده! برای همه ما قفسی درست کرده، ما رو از خودمون دور کرده، همه روزنه های منتهی به درونمون رو پر کرده….

و رنج. ایستادگی در برابر رنج به شکل ابلهانه ای برای بعضی آدمها روشی برای موافقت هست. ولی در واقع تبری رو که روی سرشون فرود اومده بیشتر فرو میکنن.
حرفها میتونن بسیار واضح باشن، ولي اعمالمون مبهم هستن. رياکاري همون عمل هست، اين دو واژه در دنیای ما مترادف هستن. ما هر روز تصميم ميگيريم، فردا هم زندگي کنيم، شايد تفاوتي احساس بشه. در غير اين صورت، شايد آسايش رو پيدا ميکرديم، ولي ما مجبوريم، هر روز که ميگذره، ما يه تيکه از حيات و زندگي خودمون رو دور ميندازيم. مثل رفتارهامون: بار اول محبت، بار دوم علاقه، بار سوم عادت، بار چهارم کورکورانه شبيه سه روز قبلي، بار پنجم دروغ… ولي اين هنوز آخرش نيست، تازه شروعش هست. حرفها خيلي مقتدر هستن، هم نيکها هم بدها هم شر ها.

معما وقتي سخت ميشه، که اينطوري باشه، صد تا مجهول، ولي يه سر نخ، وجودم با اميد احاطه شده، اميد به روزي که قلبم ديگه نتپه! حس ميکني؟

آسمون همه جا آبی هست و ابر همه جا سفید. البته اگر جلوی اگزوز اتوبوس وای نستی! ولی من شخصا خیلی پر رو تر از این حرفها هستم. رنگ آسمون رو هم تغییر میدم…

پ.ن: این مطلب رو اولین بار به عنوان کامنت برای یکی از دوستان وبلاگی نوشتم. ولی خیلی طولانی شد. همینجا از ایشون تشکر میکنم.
پ.ن: میتونید » این » مطلب رو که دو سال پیش نوشتم بخونید.

دسته‌ها:مطالب روزمره
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: