خانه > مطالب روزمره > این منم، برادر ماه و فرزند خورشید

این منم، برادر ماه و فرزند خورشید

امروز صبح که از خوب بلند شد بهش گفتم چطوری؟ گفت: بد نیستم. از اینجا بود که فهمیدم امروز روز دلچسبی نخواهد بود. من میدونم که از شبی که پریشا بهش گفته که گرفتن دستش اعصابش رو خورد کرده، در این فکره که چطور ممکنه گرفتن دست یک آدم باعث بشه اون فرد ادعا کنه چند روز از زندگیش مثل زهر مار گذشته؟؟

و زهر این فکر باعث شده که چند روز دچار دوری شدید از انسانیت بشه. ولی من میدونم که این دم نیز بگرد. میگی نه؟ ببین. من میشناسم این بشر رو، یک دفعه میبینی در اوج غمهایش، زمانی که بادها هم در گیر و دار روزمرگی های هر روز خود، دست از پیچش و سوزش برمیدارند، و او را برای دفعات بیکران به لبریزی مستانه هیچی وا میدارند، مانند نسیمی خنک از راه میرسد، دستی بر صورتت میکشد و اینگونه است که تولدت را در میان رودهای تغیان زده بارور یاد آور میشود….

عجایب وجود هر آدمی بستگی به این داره که تصمیم بر چه نوع زندگی گرفته باشه. معمولا در این دنیا 98 درصد آدمها از قفسی که عقاید خودشون براشون رقم زده لذت میبرن و سالها به شکل مرده های کپک زده و مفلوک که با دیدن هر جنس مخالفی قلب و یک جای دیگشون به تپش میفته زندگی میکنن. همینطوره که هر روز کمی به این فکر میکنن که چطور این قفس رو برای خودشون زینت بدن، برای همین سعی میکنن شهوت ، رزیلت ، عادت و کثافت رو با برچسب عشق روی خودشون نصب کنن، حماقت و بدبختی رو به عنوان اخلاقیات سرلوحه زندگیشون قرار بدن و زشت ترین صدا ها و گوشخراش ترین عربده ها رو به عنوان سرود عشق و پیوند بسرایند!

ولی همیشه یک درصد آدمهای متفاوت هم وجود دارن. اینها همیشه دلشون از التهاب عشق سوزانه، ظاهرشون همیشه سرخ رو هست، ولی سرخ روئیشون باعث رسوائیشون نمیشه، ولی متاسفانه نمیتونن عاشق بشن، چون سالهاست مردن و خودشون هم نمیدونن. به قول سیامک:

التهاب عشق/درونم را میسوزاند/و برونم را سرخ میکند/سرخ رویی را رسوایی نمیدانم/لیک برای عشق دیر است/باید زنده بود تا عاشق شد/دیر بازیست که مرده ام/و خود نمیدانم!

یک درصد بقیه هم میشن اونهایی که در غار پر شوکت و پر شکوه تنهایی و خلوت خودشون زندگی میکنن، تصمیمات بزگ میگیرن، هر روز دچار تغییر میشن، عقایدشون رو سرن میکنن، هر روز کثافاتشون رو دور میریزن، به خوبها و بدها فکر میکنن، و نسبتهای دنیای خودشون رو محک میزنن و تغییرش میدن.
این دسته، صافتر هستن. تعدادشون کمه، ولی همین تعداد به اعتقاد من کفایت میکنن. تصمیمات بزرگ این آدمها باعث میشه پویا و زیبا باشن، از صد کیلومتری که میبینیشون، یا باهاشون 4 کلمه حرف میزنی میتونی تفاوتشون رو حس کنی، و تصمیمات بزرگشون در شرایطی زیباییشون رو نشون میدن که هیچ تصور ویژه ای ازشون نداری…. درست مثل این که از کوهی به سختی بالا میری و با بدبختی و فلاکت به قله میرسی، و وقتی کله مبارک رو از آخرین بلندی بالاتر میبری با صحنه چمنزار و چند تک درخت و ابر و غروب خورشید و نسیم خنک پذیرایی میشی…

هيچ كس نميتونه به دلش ياد بده كه نشكنه. ولي حداقل من يادش دادم كه وقتي شكست لبه هاي تيزش دست اون كسي رو كه شكستش نبره. چرا که کسی که دل من رو بشکنه دیگه شکستش، لزومی نداره هنوز هم مثل احمق های دایورت شده روی دیگران درباره این دل شکسته باهاش گفتگو کنم و تکه های خرد شده رو توی کیسه جمع کنم و تصور کنم تکه های دل خورد شده با اصل به هم پیوستشون یکیه! نه! اجزای تشکیل دهنده یه جسم به تنهایی برابر با اون جسم نیستن. بلکه همیشه واسطی هم هست که در دید اول به چشم نمیاد.

با ظاهری متفکرانه ثانیه هاش تند تند میگذره، ولی من میدونم که به هیچی فکر نمیکنم، البته خودش میدونه که در انتظار هیچی به چیزی نمیرسه… این قاعده سختیه، ولی قانونی اجباری. فعلا همه چیزش لغ شده. ولی در اون دوردستهای ذهنش یک سوسویی از نور چشمک میزنه. احتمال میدم که داره به سمتش میره، ولی این آدم محتاطی که من سراغ دارم…. به این آسونی ها قدم از قدم بر نمیداره، ولی وقتی قدم در راه گذاشت، با سرعت برق و باد پیش میره. من شاهدم که وقتی قدم بر میداره چقدر معشوق های اساطیری جذب میکنه.

دیروز باهاش رفته بودم پارک، پارک پر از کلاغ بود، خیلی جالبه که این روزها کلاغ ها هم مصلحت اندیش شدن. فقط جاهایی میرن که سوژه ای برای حضورشون وجود داشته باشه، خصوصا این روزها که فقط پارک رفتن هست و کبوتران عاشق در لابلای درختان و گوشه و کنارهای پارکها مشغول عشق بازی هستن و کلاغها هم بدبختانه مشغول دید انداختن و فضولی کردن…

گلهای کاغذی رو که آویزون در آسمون دیدم، تپش قلبم شدیدتر شد، چه پس زمینه زیبایی هم داشت، آسمون آبی با کمی ابر… نمیدونم این تپش قلبم از آسمون بود یا از گل کاغذی، هر چی بود گل کاغذی بود و آسمون و سحرگاه و عطر حضور حسی غریب…. آسمان کو همه ابر / نورها رنگ باختند / و جنون من امروز آرام گرفته.

Advertisements
دسته‌ها:مطالب روزمره
  1. Parisha
    ژوئن 17, 2008 در 13:46

    mesle inke to sathe shadidan beynolmelali ma bayad ingune matrah beshim.

    ajaba jostejugaram man na josteju shavande

    🙂

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: