بایگانی

Archive for ژوئیه 2008

همه جا را بیابان میسازم، من عاشق بیابانم

ژوئیه 27, 2008 ۱ دیدگاه

در سرتاسر سرزمین های بایر،

صداهای هراسناک سرودخوانان

داستانهای روح های سرگردان صحرا ها را میخوانند:

روح های بلعیده شده توسط شنهای سوزناک

و غوطه ور در ریگهای روان.

پیامبر باد

تصویر سراب گونه ای از یک مرد را

که از شنهای روان بر میخیزد

و در هوهوی بادهای وهم انگیز ناپدید میشود

تداعی میکند…

همانند خرافه های پر قدمت عشق و هراس

که پر کننده شبهای باده نشینان است

دسته‌ها:شعر

کتاب من دختر نیستم، پگاه بختیاری

ژوئیه 20, 2008 بیان دیدگاه

* بخشهایی از این نقد به درخواست نویسنده حذف شده و یا تغییر یافته است.
***
***
ضرب آهنگ داستان در کتاب «من دختر نیستم» به شکل مناسبی رعایت شده. من احتمال میدهم پگاه بختیاری جزو آن دسته از نویسندگانی است که به طور طبیعی و ذاتی با ضرب آهنگ مناسبی مینویسد. ولی اگر این خصوصیت به شکل آگاهانه ای وجود داشته باشد قطعا باید به او احسنت گفت.
***
***
***
آشنایی و یا تحقیق پگاه بختیاری در خصوص فرهنگ و زبان بختیاری در این کتاب به روند داستان کمک کرده. ***
به هر حال به خواننده های پر حوصله توصیه میکنم که کتاب «من دختر نیستم» اثر پگاه بختیاری و منتشر شده توسط «نشر علم» را مطالعه کنند. این کتاب 588 صفحه ای *** ارزش خواندن دارد و قطعا شما را به پگاه بختیاری علاقمند تر خواهد کرد، زیرا احتمالا در برخی موارد شگفت زده خواهید شد، البته اگر خود را به دست داستان بسپارید و زود قضات نکنید و به دنبال عیب جویی نیز نباشید!

دسته‌ها:نقد ادبی

آیا واقعا هستم؟

ژوئیه 18, 2008 5 دیدگاه

آیا واقعا هستیم؟
یا که در دوردستی ناشناخته بر این پرده تاریک چنگی میزنیم و خود نمیدانیم؟
من میدانم که چگونه خلاص شوم! کافیست چشمانم را ببندم و به «هیچ» بنگرم.
زمان خواهد گذشت و پرده ها کنار خواهند رفت و حقیقت آشکار خواهد شد
حقیقت حال چیست جز تصوری از نور؟
یا که شاید رویایی کور در پشت آسمان بی رنگی؟

دجاوو را هنوز از اولین برخورد به یاد دارم
ایستاده بودم و به خویش مینگریستم
و تنها چیزی که نمیدیدم خود بود
چهره های فراوان در پس این ظاهر مفلوک یک به یک همدیگر را میدریدند
و آنچه باقی میماند اصل وجودی بی ارزش بود
اتفاقات مانند رعد می آمدند و می رفتند و تکرار می شدند …..

زندگی آبشاریست از عشق
و عشق شاید زهریست که با هر جرعه اش
ریشه های وجودت خشکتر می شود .
من اینجا هستم
با افکاری متورم
دستانی لرزان
نفسی به یکه افتاده
قدمهایی سست
و قلبی شکسته

باید بروم و باز نگردم
باید از قفس رها شوم
افکارم را پاک کنم
دستانم را ببرم
نفسم را ببندم
ساقهایم را بشکنم
و قلبم را تکه تکه کنم

من هستم
پس دنیایی نیست.

دسته‌ها:شعر

نفرین میکنند

ژوئیه 15, 2008 8 دیدگاه
توضیحش خیلی مشکل است، باید خیلی تلاش کرد تا توضیحش داد. به اعتقاد من هر فردی، شبیه یک عنصر طبیعی است. مثلا وقتی کسی را برای اولین بار میبینم در همان برخورد های اولیه ناخود آگاه او را شبیه چیزی میبینم، اغلب میوه ها.
مثلا مادر من شبیه آسمان آبی است. پدرم شبیه گندم، فرهاد شبیه خرما است و بهمن شبیه شمعدانی. مینو شبیه طلوع خورشید است، مثل پریشا.
شهرها هم برای خودشان داستانی دارند، ولی شهرها اکثرا با رنگ ها مشخص میشوند. مثلا تهران خاکستری است، اهواز قهوه ای، بروجرد آبی و اندیمشک قرمز پر رنگ مایل به زرشکیست. شیراز خردلی و …
این نوع برداشتها در زندگی من زیاد اتفاق می افتد، و متاسفانه این روزها باعث دردسر من شده است. قضیه به همین برداشت های احساسی مجرد ختم نمیشود. این روزها وقتی در خیابان راه میروم صدای مورچه ها را میشنوم که نفرین میکنند، گنجشک ها که ما را احمق صدا میزنند و پشه ها که با نگاه های هیزشان منتظر حواس پرتی من هستند که ترتیب را یک سره کنند.
وقتی یک مقداری شکم به خودم زیاد شد تصمیم گرفتم تست آی کیو بدهم، متاسفانه تست آی کیو هم با رقم 135 بل کل مرا از حصول دیوانگی نا امید کرد. فقط متعجب شدم که این آی کیو در حد نوابغ بزرگ جهان چرا تاثیر مهمی در زندگی ام ندارد. خدا عالم است.
دلم برای گربه همسایه تنگ شده. درست است که دخالت هایش در زندگی شخصی من عرصه را تنگ نموده بود. ولی در این شیراز که در هر ده قدم 9 زن میبینی و خدمه رستورانهایش هم خیلی بی ادب و بی نزاکت هستند آدم دلش برای فوضولی های گربه همسایه تنگ میشود.

به مرحمت شما من خوبم. شما چطورید؟

دسته‌ها:مطالب روزمره

حیف که اولین نفر نبودی

ژوئیه 9, 2008 5 دیدگاه

هر روز صبح از خواب بلند میشوم، خمیازه ای میکشم و به بچه گنجشک هایی فکر میکنم که دیشب از روی درخت پایین افتاده اند. و به ماشین هایی که آنها را زیر گرفته اند. و مادر هایشان که آیا غمگین هم میشوند؟ سالی چند بار؟
بعد بدنم را کش میدهم و به بچه گربه هایی فکر میکنم که از لانه ها بیرون جسته اند و رفتند زیر لاستیک های ماشین ها.
بعد بلند میشوم و آبی به صورتم میزنم و به این فکر میکنم که مقصر اصلی کارخانجات اتوموبیل سازی هستند یا آقای بنز یا خریدار ماشینها؟ شاید هم شهرداری؟ خدا چطور؟

شیراز شهر جالبی هست. 90 درصد شیرازی ها زن هستند. در خیابان که راه میروی در هر ده قدم 9 زن میبینی و یک مرد. البته من فعلا در این چند روزه فقط با آن قشر 10 درصدی سر و کار داشته ام. وقتی در خیابان زند قدم میزنم فکر میکنم که چطور میشود طوری وسط خیابان دوید و به آن طرف رسید بدون اینکه ماشین آدم را له کند.

آسمان آبی است؟ گمان نکنم. اقلا الان که من نگاهش میکنم آبی نیست. به طور کلی هم آبی نیست. شاید رنگش آسمانی باشد. تو چطور فکر میکنی؟ مهم نیست.

سحر میگوید وقتی به حرف های من گوش میکند ارتباطمان یک طرفه نیست. ولی من فکر میکنم یک طرفه است. و این مساله باعث میشود که سحر عاشق خوبی باشد. واقعا؟ نمیدانم. سحر میگوید که مثل يه مجسمه ساز، با تمام وجود اين حس رو خلق ميکند، بعد آن را جلا میدهد و سپس حسابی به آن عادت میکند، بعد میگذارد برود. من همین روند را برای سماور ورشو مادر بزرگم طی کردم. ابتدا آن را تعمیر کردم، سپس حسابی جلایش دادم، بعد در آفتاب قرار دادم که بوی نفت آن بپرد، ولی دزد آن را ربود. با این اوصاف من تصور میکنم که معشوق نوعی سماور ورشو است. البته این امکان وجود دارد که با پیشرفت فناوری انواع دیگری از جنسهای مرغوب تر هم تولید شده باشد. مثلا از جنس تیتانیوم.

کوئیلو میگوید چیزی که یک بار اتفاق بیفتد این احتمال را میشود داد که دوباره هم حادث شود. ولی چیزی که دو بار اتفاق بیفتد تکرار نمیشود. این را هم سحر گفت. و گفت که به سوال من جوابی نداده و گنجشک را هم دوست دارد، ولی کلاغ را دوست ندارد و پرستو را هم. حوصله هم ندارد. حتا حوصله مرا.

حالا باید دید با بوسیدن آئینه لبخندی بر لبش مینشیند؟ و آیا فکرش منحرف میشود که بی حوصلگی از یادش برود؟ من چمیدانم؟ اینقدر فارسی بلغور کردم که زبان لاتی از یادم رفته. ولی چه میشود کرد؟ ناشر من از زبان کتابی حمایت میکند و باید سعی کنم از این پس کتب را به فارسی کتابی بنویسم و متنهای قبلی را هم به فارسی برگردانم. خدا به خیر بگذراند. فعلا که لحجه شیرازی گرفته ام.

حال شما چطور است جانم؟

دسته‌ها:مطالب روزمره

طعمش را چشیده ای تا حالا؟

ژوئیه 8, 2008 4 دیدگاه
یک روز عصر به خانه می آیی، لباسهایت را در میاوری، دوش میگیری، لباسهای نو میپوشی و ادکولن مکس واتر لاو میزنی، روی مبل مینشینی و یک دور خاطرات دوران کودکی تا جوانی ات را مرور میکنی و در انتظار مینشینی.
ولی هیچ اتفاقی نمیافتد، چون تو در انتظار هیچ چیز هستی. هزاران بار این کار را تکرار میکنی، ولی نتیجه ای نمیگیری. ولی درست در همان روزی که خسته میشوی و دیگر دوش نمیگیری، لباسهای نو نمیپوشی و ادکلن مکس ماتر لاو نمیزنی و روی مبل هم نمینشینی و خاطرات را هم به فراموشی میسپاری، به سراغت می آید. و تو غافلگیر میشوی. درست مانند شهرداری که با تمام آمادگی که همیشه دارد، هر وقت برف می آید غافلگیر میشود، چه برف سنگینی باشد و چه سبک.
آزمایش همین است. غافلگیری، اتفاق، مشکل و عدم قطعیت. چه میشود کرد؟ فکر نکنم کاری بشود کرد. گاهی اوقات در شرایطی در آسان ترین آزمایشات شکست میخوری که هزاران آزمایش سخت را پشت سر گذاشته ای. ولی وقتی شکست میخوری کسی پیروزی ها رو کار ندارد. شکست خورده ای و باید بازنده باشی و بمیری و حرف نزنی و هیچ کار دیگری نکنی…
طعمش را چشیده ای تا حالا؟

چند روزی است که به عنوان ناظر استاندارد سازی در مدرسه بسیار عظیمی که در حال ساخت است مشغول به کار هستم. امروز صبح یک کارگر افغانی بر اثر برق گرفتگی (احتمالا) مرد. از جزئیات که بگذریم، مرگ هم احتمالا تجربه منحصر به فردی است. گرچه من آن را تجربه کرده ام.

دسته‌ها:مطالب روزمره

احمدی نژاد یا موگابه، مساله این است

ژوئیه 6, 2008 2 دیدگاه

چند ماه پیش زمانی که مطلبی را در اینترنت در خصوص رابرت موگابه و کشور زیمباوه مطالعه کردم، به هیج وجه در فکر مقایسه ایران با زیمباوه نبودم. مطلبی که مطالعه میکردم در خصوص تورم چهار هزار درصدی در زیمباوه بود، به این معنی که اقتصاد مریض این کشور به مرحله ای رسیده که چهار هزار درصد تورم را تجربه میکند.
در همین مطلب آورده شده بود که مردم بی نوا به دلیل اینکه از پس هزینه های حمل و نقل بر نمی آیند، محل کار خود را ترک نمیکنند و در همان محل کار میخوابند! یا برای مثال قیمت یک کالا در مدت دو ساعت گران میشود! زیرا تورم اینقدر بالاست که تغییرات قیمتها دقیقه ای شده.
با این اوصاف، رابرت موگابه، رئیس جمهور این کشور، با اینکه وضعیت کشورش بسیار وخیم و غیر قابل کنترل است، باز هم به عنوان تنها کاندیدای ریاست جمهوری، در انتخابات برنده شد!
پریروز در یک سایت خبری مطلبی را مطالعه کردم که در بخشی از آن، از قول وزیر بازرگانی دولت نهم آورده شده بود که: «تورم تا سقف 50 درصد طبیعی است».
نمیدانم چرا (تاکید میکنم، نمیدانم چرا!) با خواندن این نقل قول به این فکر افتادم که آقای احمدی نژاد احتمالا پس از پیروزی در رقابت با رئیس جمهور ابرقدرتهایی مثل آمریکا، انگلستان و ایتالیا، در حال ترتیب دادن شرایط برابری برای رقابت مشابه با رئیس جمهور کشور دوست و برادر، زیمباوه و آقای موگابه است خدا به خیر بگذراند! به هر حال امیدوارم در این رقابت نیز همانند گذشته سربلند باشند…

دسته‌ها:مطالب روزمره
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: