بایگانی

Archive for اوت 2008

کتاب کبوتر، پگاه بختیاری

اوت 22, 2008 3 دیدگاه

وقتی کتاب کبوتر را خواندم، دقیقا همان ویژگی ها و ضعف هایی که بر کتاب من دختر نیستم پگاه بختیاری گرفتم به نظرم رسید. ضرب آهنگ مناسب، موضوع جالب و رواید بد.
بعد از خواندن چند کتاب از پگاه بختیاری میتوانم بگویم که او دارای درک عمیقی از اجتماع و روابط اجتماعی مردم و معضلات و مشکلات آن است. این درک عمیق احتمالا همراه با ذکاوت وی در طرح داستان های جالب همراه شده است.
کتاب کبوتر داستان دختری به همین نام است که اگر از نام عجیبش که برای هیچ یک از شخصیتهای داستان تعجب بر انگیز نیست برای ما نیز تعجب بر انگیز نباشد، ولی رفتارش، افکارش و تقابل میان عشق و عقلش نمونه کامل و جذابی از بی ثباتی و بی مایگی نوجوانان امروز است.
وقتی شروع به خواندن کتاب کردم روایت فصول ابتدایی تا فصل پنجم به نظرم بسیار ساده میرسید، ولی همچنان که جلوتر میرفتم متوجه شدم که احتمالا قصد نویسنده هم همین بود که خواننده چنین برداشتی داشته باشد! ولی با جلو رفتن داستان برداشت خواننده نیز تغییر میکند، ولی به طور کلی میتوانم بگویم که روایت داستان قوی نیست.
من فکر میکنم که پگاه بختیاری بالاخره یک روز، زمانی که رمز روایت بهتر و تاثیر گذاری بیشتر بر خواننده را دقیقتر کشف کند، به این نتیجه خواهد رسید که برخی از کتابهایش را بازنویسی کند! البته احتمالا این کار را نخواهد کرد 😉
به اعتقاد من به عنوان یک خواننده، موضوع داستان کبوتر، نشان دادن نسبی بودن مفاهیمی مانند: عشق، علاقه، تنفر، مردانگی، نامردی، خیانت و وفاداری است. نویسنده در بخشهایی از داستان تقابل این مفاهیم را از دیدگاه دو شخصیت داستان طوری روایت میکند که خواننده حق را به خائن و نامرد میدهد، ولی در عین حال میداند که نباید چنین کند. حال لزوما این وفادار و مرد نیستند که حق زندگی دارند بلکه دنیا روی خوشش را به خائن و نامرد هم نشان میدهد ….!
به همین دلایل است که تصور میکنم بهتر بود این کتاب به جای کبوتر، نام دیگری داشت، چرا که کبوتر و داستانش فقط وسیله ای است برای بیان اعتقادات نویسنده که نقش تعیین کننده ای در این فرایند ندارد! احتمالا به همین دلیل است که نویسنده داستان را با همان تعجیلی که آغاز نموده به پایان برده است….

در انتها تنها چیزی که در این میان درست درک نکردم، طرح رو و پشت جلد کتاب بود…

به شما توصیه میکنم که اگر علاقمند به تحلیل های اجتماعی هستید این کتاب را بخوانید. ولی دچار پیش داوری نشوید! خواندن نصف این داستان طاقت فرسا و نیم دیگرش روان و راحت است. با این وجود ارزش خواندن دارد.

دسته‌ها:نقد ادبی

We are going to DEATH…

اوت 21, 2008 2 دیدگاه
روح هایمان خسته اند، و دستانمان طرح هایی از شیطان میکشند

اگر آیینه را از پشت بنگری

خباثت را در ذات میابی

لیکن ما هزاران چهره داریم

چهره های بسیار

از پس این ظاهر مفلوک طاعون زده

یکی پس از دیگری از هم میدرند

و حس دردناک انتقام

ما را با ورطه نابودی میکشاند

زیرا فقط وقتی میفهمیم که از خود انتقام گرفته ایم

که دیگر دیر شده است

صورت آیینه میتاباند…

دسته‌ها:شعر

قرمز نارنجی زرد سبز آبی نیلی بنفش

اوت 16, 2008 8 دیدگاه

یک مطلب در وبلاگ آقای مرتضی دیدم که جالب بود، از طرفی با احوال من که زرد رنگ هستم کاملا سازگاره. گفتم برای اولین بار یک گوئت در وبلاگم بزارم. ببینید شما چطورید:

آیا تا به حال به این نکته فکر کرده اید که چرا انسانها همانند رنگها تغییر میکنند و این تغییرات تا چه اندازه شبیه یکدیگرند؟روانشناسان معتقدند که همه ما به نحوی تحت تاثیر رنگها هستیم و تاثیر محیطی ما بیشتر تابعی از تاثیرات رنگهاست.بسیاری از این روانشناسان نیز بر این باورند که علاوه بر تاثیر پذیری از رنگها،برای نام هر فرد نیز رنگ مخصوصی وجود دارد که می تواند بر زندگی او تاثیر بگذارد.شما بیشتر با کدام رنگ آشنا هستید؟اکنون رنگهای هماهنگ با ارقام و حروف را کنار یکدیگر قرار دهید و به نتیجه مطلوب برسید.

قرمز:1 ش،س،ج،الف

نارنجی:2 ت،ث،ک،ب

زرد:3 ی،ل،ص،ض

سبز:4 و،م،د،ژ

آبی:5 چ،ن،ط،ظ

نیلی:6 ح،خ،ف

بنفش:7 ع،پ،غ

صورتی:8 ز،ق،ه

طلایی:9 ر،ذ،گ

برای رسیدن به نتیجه مطلوب،ابتدا اسم و فامیل را کنار هم قرار می دهیم،مثلا اسم من، سیامک … ،اکنون اعداد را کنار هم می گذاریم و با هم جمع می کنیم: 1+3+1+4+2+4+6+4+2+3 دوباره ارقام عدد 30 را جمع کنید:

0+3=3

عدد 3 مربوط به رنگ زرد است که رابطه مستقیم با شخصیت من دارد

رنگ آبی:

به احتمال قوی دیگران شما را شخصیتی بدون تعارف و بدون تشریفات می دانند و شاید هم به همین دلیل برایشان بسیار جالب توجهید.عاشق آزادی هستید و برایتان این واژه مقدس و با ارزش است.بنابراین هرگز نمی توانید در محیطی کار کنید که به شما تحکم شود.اگر این همه دنبال تنوع هستید،به این دلیل است که اعتقاد زیادی به حقیقت دارید و از اینکه در هر تجربه ای درسی بزرگ نهفته است ،زندگی را به نسبت دیگران بسیار لذتبخش می بینید،هر چند مشکلات آن زیاد باشد.

روحیه سرکشتان باعث میشود کمتر در یک جا بند شوید و بتوانید با یک جا ماندن برای خود شهرتی بهم بزنید.شما در هر محیطی که قدم بگذارید،میتوانید صلح و آرامش را در آنجا برقرار کنید.اما گاهی که احساس منفی دارید،بسیار تنبل میشوید و دلتان نمی خواهد انرژی فراوانتان را در مسیری درست به مصرف برسانید.در چنین حالتی احتیاج به مکانی خلوت دارید تا تعادل روحی-روانی خود را دوباره به دست آورید.

رنگ صورتی:

دارای قدرت جسمی بالایی هستید و به خاطر اراده ای که دارید میتوانید رویاهایتان را به راحتی به واقعیت تبدیل کنید.با مسئولیتها به راحتی کنار می آیید و میتوانید دیگران را در مشکلاتشان راهنمایی کنید.از نظر عاطفی قوی و عمیق هستید و برای رسیدن به اهدافتان عشق به همنوع در شما آنچنان زیاد است که تصور میکنید بجز خدمت به بشریت مسئولیت دیگری ندارید،اما در عین حال صمیمیت بیش از اندازه با دیگران برایتان سخت است.در مقام یک رئیس میتوانید موفقیت های بزرگی به دست آورید.گاهی اوقات برای رسیدن به اهداف خود،حتی سلامتی خودتان را نیز فراموش میکنید.

رنگ زرد:

بسیار تیزهوش،خوشبین و فعال هستید و هرگز در ابراز آنچه که می خواهید بر زبان بیاورید،کم نمی آورید.به خاطر زنده دلی،داشتن قوه ابتکار و مستعد بودن در تمامی زمینه ها،روابط عمومی خوبی دارید و همیشه دور و برتان پر از دوستان متنوع است.با وجودی که روحیه بسیار شادی دارید،هرگز احساس رضایت نمی کنید،مگر اینکه شادیهایتان را با دیگران تقسیم کنید.شاید تنها ایراد شما ،قدرت تخیل و تجسم بیش از اندازه تان است که گاهی شما را در خود غرق میکند تا بتوانید مسیر زندگیتان را مشخص کنید.از طرف دیگر اگر نتوانید از انرژی خود در مسیر درستی استفاده کنید،در آخر خواهید دید که بیشتر اهدافی را که شروع کرده اید،ناتمام گذاشته اید.باید تمرکز خود را تقویت کرده و به مقصود برسید.

رنگ قرمز:

گاه جاه طلب هستید وبرای رسیدن به اهداف خوداهمیتی نمی دهید که دیگران نیز فدا شوند.قرمز،رنگ نیروی زندگی،حیات و جسارت است.همیشه سعی میکنید که روی صحنه به فعالیت بپردازید و مورد توجه قرار بگیرید.با اینکه بسیار خونگرم هستید،به سادگی تحریک میشوید و ممکن است حتی در اوج شادی نیز ناگهان و با کوچکترین بهانه ای،اخمهایتان در هم برود و در لاک خود فرو بروید.باید سعی کنید که از انرژی فوق العاده زیادتان در جهت مثبت استفاده کنید تا باعث افسردگی تان نشود.گاهی نیز به سرعت،صبر و حوصله خودتان را از دست میدهید و به دیگران زور می گویید.اما یادتان نرود که هر کسی روش بخصوصی برای پیشرفت در زندگی دارد و آنچه را که فکر میکنید برای شما مناسب است.شاید برای دیگران کاملا مضر باشد.

رنگ نیلی:

زندگی شما به زندگی انسانهای عارف شباهت دارد و مردمی که با آنها سر و کار دارید،بیشتر نزد شما به گناهانشان اعتراف میکنند.با عشق و علاقه ای که به پاکی و زیبایی های دنیا دارید،میتوانید توان و شادی فوق العاده ای به افراد افسرده ببخشید.به غیر از روحیه و شخصیت نوع دوستی که دارید،از یک حس ششم بسیار قوی نیز برخوردارید که این خود باعث میشود به راحتی از مشکلات مردم باخبر شوید.بسیار سخاوتمند و با قدرت هستید.عاشق زندگی و خانواده هستید و تنها وقتی از خودتان راضی میش
ید که بتوانید عشق و علاقه تان را به دیگران ببخشید.بسیار عادل هستید و با کمترین بی عدالتی در مورد دیگران آزرده خاطر میشوید.بیشتر دوستان برای طلب کمک به شما روی می آورند.

رنگ بنفش:

عاشق کند و کاو و جستجو برای رسیدن به هر پدیده ای هستیدو شاید هم به این دلیل عشق به علوم نا آشنا در شما به حد کافی وجود دارد و همین مساله باعث میشود به رشته هایی نظیر یوگا و «تی ام» روی بیاورید.هیچ اتفاقی را به راحتی نمی پذیرید،مگر آنکه خودتان شخصا آن را تجربه کنید.اعتقاد دارید که به هر چه نیازمندید،در درون شما وجود دارد و در حل مشکلات سعی میکنید راه حل را در روح و درون خود بجویید.در رابطه با شرایط زندگیتان بسیار حساس هستید و در واقع ذهن شما می تواند مثل یک گیرنده فعالیت کند.عاشق تنهایی هستید و هماهنگ شدن و یا کنار آمدن با دیگران،یکی از مشکلات بزرگ شما به شمار میرود.

رنگ طلایی:

هر چیزی فقط حد بالایش میتواند رضایت خاطر شما را برآورده کند.از طرف دیگر ،رفتار و کلامتان چنان جذابیتی دارد که بندرت ممکن است کسی با شما آشنا شود،ولی شیفته تان نشود.دانش و آگاهی شما نسبت به زندگی غیر قابل توصیف است.کم اتفاق می افتد که افسرده شوید،زیرا به هر چیزی با خوشبینی زیاد نگاه میکنید.میتوانید معلم خوبی باشید و تمام تجربیاتتان را به دیگران منتقل کنید.در هر فعالیت گروهی ،به راحتی مورد توجه قرار میگیرید و مثل یک جادوگر افسانه ای می توانید شرایط منفی را به بهترین موقعیت تبدیل کنید.

رنگ سبز:

برایتان خیلی مهم است که برای خودتان برنامه روزانه تعیین کنید و نظم و انضباط برای شما اهمیت زیادی دارد.بندرت ممکن است زندگیتان آشفته و بی هدف باشد.دیگران اغلب برای گرفتن راهنمایی های جدی نزد شما می آیند و شما عاشق کمک به آنها و حل مشکلاتشان هستید.تکامل شخصیت برایتان ارزش بسیار زیادی دارد و برای گسترده تر ساختن افق دانش خود،هرگز از آموختن باز نمی مانید.تغییر و تحول را بر نمی تابید و ترجیح می دهید روی هدف ثابتی به فعالیت بپردازید.باید سعی کنید همزمان با زندگی و تازگی های آن حرکت کنید،احترام به آداب و رسوم گذشته بسیار با ارزش است،ولی با آنها زندگی کردن رکود ذهنی به دنبال خواهد داشت.

رنگ نارنجی:

شوخ طبعی و بذله گویی بخصوصی را که به ارث برده اید،باعث شده محبوب همه باشید.نشاطی که از خود نشان میدهید آرزوی قلبی خیلی هاست.اغلب تجربیات زندگیتان رنگ عاطفی دارد.شخصیتی بسیار جذاب و دوست داشتنی دارید و متاسفانه گاهی اوقات بیش از اندازه غلو میکنید و بین احساس و عقل در میمانید.سعی کنید کمتر تحت تاثیر دیگران قرار بگیرید.حتما نتیجه کار نباید رضایتبخش باشد.مکنونات قلبی خود را ابراز کنید و مطمئن باشید بر قلبها خواهید نشست.

نظر شما چیه؟ شما چه رنگی هستید؟؟

دسته‌ها:مطالب روزمره

برخی مردها

اوت 13, 2008 بیان دیدگاه

بعضی از مردها اینطوری زندگی میکنن. حالا چرا؟ خدا میدونه. شاید مشکل از صرفا از مردها هم نباشه ها… بازم خدا عالمه!

دسته‌ها:مطالب روزمره

گاهی اوقات کارهای بزرگ یک باره میشوند…

اوت 8, 2008 2 دیدگاه
این روزهای گرم تابستان مرا دیوانه میکند. گرچه از گرما تنفر دارم، ولی احساسی که از دیدن باغچه داخل حیاط در گرمای تابستان به من دست میدهد وصف نشدنیست.
این احساس همراه با تصویری گنگ از چند کودک است که در باغچه نشسته اند و خاک بازی میکنند، گه گاهی از آب حوض بر روی سر هم میریزند و میخندند…
احتمالا این باید یکی از تجربیاتی باشد که قبل از پنج سالگی رخ داده و من آن را به درستی به خاطر نمی آورم. آخر نمیدانم گفته بودم یا نه، خاطرات من اینگونه هستند که از یک روز بعد از ظهر در پنج سالگی به اینطرف، تا حالا تمام خاطراتم جزء به جزء در خاطرم هستند. ولی قبل از آن هیچ خاطره شفافی را به یاد نمی آورم.
البته من خاطراتی هم از پدر بزرگ مادریم دارم که بسیار برایم شفاف و روشن هستند، ولی هرچه از آن خاطرات تعریف میکنم بقیه من را دیوانه قلمداد میکنند، زیرا پدربزرگ مادریم پیش از تولد من فوت شده بودند.
اولین خاطراه ای که به یاد دارم مربوط است به سنگ پرانی من و برادرم به همراه پسر دائی هایم. دو گروه شده بودیم و برای هم سنگ میپراندیم (مثلا برای تفریح این کار را میکردیم!).
ظاهرا در این گیر و دار سنگی بر سر من خورده بود که متوجه نشده بودم. شاد و خندان بودم و هیچ احساس بدی نداشتم. ولی به محض اینکه برادر بزرگم به من گفت که از سرم خون جاری شده، نمیدانم چرا یک دفعه درد به سراغم آمد و شروع به ار زدن کردم.
بزرگترین کاری که در دوران کودکی انجام دادم (از نظر فیزیکی!) این بود که زمانی که ساکن اندیمشک بودیم، یک روز یکی از پسر دائی ها بر طبق روال معمول مرا دنبال میکرد که نوبت روزانه مرا برای سقوط در جوی لجن در خانه به جا بیاورد. این را بگویم که جوی های خیابان های اندیمشک وصف ناشدنی هستند، تقریبا یک متر عرض دارند و معمولا پر از لجن هستند، زیرا هوا بسیار گرم است.
در این حین بود که من پا به فرار گذاشتم، به طور اتفاقی در آن روز یک کمرشکن 18 چرخ در حال عبور از خیابان بود، من هم یک دفعه به خودم آمدم و دیدم پسر دائی مظلومانه کنار خیابان ایستاده و من وسط خیابانم و 18 چرخ بینوا هم برای اینکه مرا زیر نگیرد با دو چرخ درون جوی لجن سقوط کرده. بیچاره دو شبانه روز در آنجا بود تا آخر سر با جرثقیل بیرون آمد. تصور میکنم اگر مرا زیر گرفته بودن به نفعش بود 😉
نمیدانم چرا خاطرات کودکی همیشه مرا به گریه می اندازد…

شما چطور؟

دسته‌ها:مطالب روزمره

زر نزن احمق

اوت 1, 2008 5 دیدگاه

خود باوری در زندگی مساله بسیار مهمی است. من معتقد هستم که تنها فاکتور مهم در موفقیت در کارها خودباوری است. مثلا ورزشکارانی که در شرایط برابر بدنی با ورزشکاران دیگر هستند، فقط در صورتی که در خودباوری برتری داشته باشند میتوانند موفقیت کسب کنند.
این مساله تا جایی پیش میرود که آدم گاهی اوقات کارهای خارق العاده ای میبیند که به جز به سبب خودباوری افراطی نمیتواند علت دیگری داشته باشد. نمونه این کارهای خارق العاده را به وفور در بین هم قاره ای های عزیز هندی میبینیم.

هنرمندان هم جزو آن دسته از افرادی هستند که وقتی به خودباوری لازم برسند هنرشان بهتر درک میشود. مثلا هنرمندی که خیلی شکسته نفسی میکند و خودش را دست پایین فرض میکند اکثرا از طرف دیگران هم در سطح پایین تری نسبت به واقعیت خودش قرار میگیرد. ولی هنرمندی که هنرمند بودن خود را باور میکند طبیعتا بهتر میتواند از هنرش دفاع کند.
ولی وای به حال من که این روزها درگیر افرادی شده ام که ادعایشان در هنرمند بودن از ادعای خدا برای خدا بودن بیشتر است! (این ادعا به خودی خود ایجاد مشکل نمیکند) ولی متاسفانه به اعتقاد بنده گربه همسایه ما به مراتب هنرمند تر از دوستانیست که ذکرشان رفت.
نمیدانم به چه زبانی باید این مساله را به کسی گفت، بدون اینکه یا آدم را مضروب نکند و یا اینکه خود زنی نکند! آیا راه حلی به نظر شما میرسد؟؟

دسته‌ها:مطالب روزمره
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: