بایگانی

Archive for اکتبر 2008

امروز از سوقصد برای قتل نجات پیدا کردم

اکتبر 17, 2008 3 دیدگاه
دیگه از دستش خسته شدم. طاقتم سر آمده. من واقعا کم آوردم. دموکراسی اینجا بی معنیست. هرچه میگم بدون اجازه وارد ملک من نشو به خرجش نمیرود که نمیرود. واقعا این چه زندگی گربه ای است؟ از همه اینها گذشته، امروز کمر به قتل من بسته بود. پاورچین پاورچین به حیاط آمد، از پنجره سرک کشید، من همان لحظه اول دیدمش، ولی با خودم قرار گذاشته بودم حضورش را نادیده بگیرم تا راحت باشم. بعد به آرامی حیاط را طی کرد و در یک لحظه مناسب اسلحه اش را کشید و چکاند…
خوشبختانه من متوجه حضورش شده بودم. جاخالی دادم و از او عکس گرفتم. ملاحظه میفرمائید، چهره شیطانی و پلیدش را هنوز به خاطر دارم. رذل میخواست مرا به کشتن دهد. نمیدانم چرا؟ واقعا چه هیزم تری به او فروخته ام؟ گربه همسایه را میگویم ها….

________________________________________

دوستان عزیز، از اینکه به نوشته های من توجه میکنید و در کامنتها و پیامهای خصوصی خود نسبت به سلامتی روانی من ابراز نگرانی میکنید ممنونم. ولی باور بفرمائید مطالب وبلاگ من در سه موضوع منتشر میشوند که هیچ یک در بر گیرنده وضعیت زندگی و مشکلات احتمالی من نیستند. الف: داستانهایی از زندگی دیگران که در طول روز با آنها در ارتباط هستم، یا موضوعاتی که در روابط انسانها، اعم از روابط دوستانه، دشمنانه و غیره رقم میخورد. ب: داستانهای سرگرم کننده که متاسفانه به دلیل فعالیت بی اندازه این ذهن در به در من به بیرون تراوش میکند، و ج: خزئبلات سر سر مستی (منتها بدون مصرف نوشیدنی های الکلی! چون من از الکل متنفر هستم. ولی لذتهای زیادی همانند موسیقی، نقاشی، داستان و تفکر به موضوعاتی خاص مرا بسیار سرمست و مدهوش میکنند 😉 )
با این وجود از لطف شما ممنونم. سپاس.

دسته‌ها:مطالب روزمره

تقبل الله حاج آقا

اکتبر 10, 2008 3 دیدگاه
دنیای ما بسیار ساده تر از آن چه که فکر میکنیم قابل نابود کردن است. کافیست در درک کردن همدیگر نکوشیم. و این کاریست که دقیقا در حال حاضر داریم انجام میدهیم.
دیروز داشتم فکر میکردم که چطور در آن واحد 7 میلیارد نفر بر روی کره زمین زندگی میکنیم که در عین شلوغی و در هم لولیدن اینقدر تنها و بدبخت هستیم. البته قبلا اینطور فکر نمیکردم. این جزو دریافت های جدید زندگی من است. پیش از این تصور میکردم که بالاخره راهی کشف خواهد شد که برای برقراری یک ارتباط بلند مدت نیازمند این همه تلاش و کوشش نباشیم.
ولی از وقتی که از تلاش کردن خسته شده ام و منافع شخصی ام به خطر افتاده است طبیعتا در جهت باد تغییر مسیر داده ام و نظرم عوض شده است. در واقع همه چنین کاری میکنند، منتها برخی افراد از اینکه سست عقیده بودن خود را به زبان بیاورند بیمناک هستند ولی بعضی مثل من پیش از وقوع نیز آن را به زبان می آورند. البته برای به زبان راندنش هم دلایل احمقانه ای برای خودم تراشیده ام.
به هر حال این جا دنیاست. همین است دیگر. گرچه هنوز هم به شکل احمقانه ای معتقدم رمز و رازها و پیچیدگی های جالبی در زیر این ظاهر مفلوک دنیا پنهان است، ولی الان دوست دارم بگویم که دنیا همین چیز ساده و مسخره ای است که میبینم. همین پرتغال گندیده، همین سیب گاز زده نیمه، همین ماهی گندیده، همین کثافت.
دارم تصمیم میگیرم که یک آدم بدی بشوم از آن بدهای خیلی بد! از آنها که قاتل هستند و متجاوز! از آنها که پول بیت المال را بالا میکشند و یک آب پرتغال هم رویش! از آنها که فرزند هم نمیشناسند! از آن حاج آقا عادلی ها! خوب است جانم؟ این شکلی بشوم؟؟

تصویر: دگم، خودم.

دسته‌ها:مطالب روزمره
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: