خانه > شعر > خاطراتی که ندارم

خاطراتی که ندارم

هر بار دیدن لبهایم در آیینه
خاطرات مستی هایم را در آغوشت زنده میکند
یاد لبخندت
شادی هایم را تداعی میکند
دیری نمیپاید که لبخند ها میماسد
لبخندها اخمو میشوند
و من میفهمم که چقدر خام است انسان
که به دست خویش
شادی هایش را به غم های عظیمی مبدل میسازد
بی آنکه بفهمد چه میخواهد…

Advertisements
دسته‌ها:شعر برچسب‌ها: , ,
  1. ژانویه 4, 2010 در 20:04

    پشت درها

    هزاران نفر ایستاده و می خندند

    و لبخند تو

    هزاران بار در ذهن من تکرار می شود.

    عطرت با آن آهنگ همیشگی

    هر بار در ذهن من می پیچد.

    بدون صدای نفسهایت

    تمام آهنگها یک نت کم دارند

  2. شفق
    ژوئیه 25, 2010 در 18:50

    قلبا و فکرا میتونم با نوشته هات ارتباط برقرار کنم انگار یه جورایی حرف دل منو میزنی یه احساس تجربه شده اما متاسفانه قدرت بیان این حس رو من ندارم. موفق باشین

    • Dejavu
      ژوئیه 31, 2010 در 17:47

      سپاس. خوشحالم که با نوشته ها ارتباط برقرار کردید.

  3. شفق
    ژوئیه 25, 2010 در 18:52

    اینو اضافه کنم که اگه بر اساس تجربه مینویسین یا نگاه موشکافانه به اطراف در هر حالت ناب درست مثل تجربه واقعی.

    • Dejavu
      ژوئیه 31, 2010 در 17:47

      منظورتون از نوشتن بر اساس تجربه چیه؟

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: