خانه > مطالب روزمره > مُردم…

مُردم…

.

.

احساس کودکی سقط شده را درک میکنی، وقتی در آغوش کسی جای میگیری که میفهمی آغوشت را نمیخواهد…

.

آغوشت را نمیخواهم

Advertisements
دسته‌ها:مطالب روزمره
  1. ژوئیه 6, 2010 در 14:26

    سلام مبارک باشد انشاالله
    آغوش نه ها ورد پرس و وبلاگ و اینا!
    مخلصیم

  2. شفق
    ژوئیه 21, 2010 در 19:50

    سلام. منزل نو مبارک.درک این حس سخته اما شدنی.صاحب این حس حداقل تکلیفش روشنه با دنیای اطرافش در عوض کسی مثل من درست حکم پرنده ای رو داره که مدام خودشو به در دیوار قفسش میکوبه در حالیکه سقفی برای این قفس وجود نداره.

    • Dejavu
      ژوئیه 22, 2010 در 10:50

      من متوجه منظور شما نشدم. میشه یک مقدار بیشتر توضیح بدی؟

  3. شفق
    ژوئیه 25, 2010 در 18:16

    سلام.حس من میگه کسی که میتونه به این شکل احساسش رو بگه ادمیه که شرایط اطرافش رو (هر چند برخلاف میلش)پذیرفته و با خودش رو راست در واقع امادگی لازم واسه تغییر شرایطش رو داره و این از خوب خیلی بهتر شاید عالیه.اما من با خودم رو راست نیستم.قصدم مقایسه و البته تبریک به صاحب این تفکر واسه رسیدن به این سطح آگاهی بود.

    • Dejavu
      ژوئیه 31, 2010 در 17:46

      امیدوارم اینطور باشه.

  4. اوت 6, 2010 در 00:45

    درود
    دوست گرامی من، مایلم نظرتون رو راجع به پست جدیدم بدونم و لازمه ذکر کنم که نظر شما برام اهمیت ویژه داره.
    سرفراز باشید[گل][گل][گل]
    بدرود

  5. اوت 30, 2010 در 16:44

    آخ گفتی/.

  6. سپتامبر 9, 2010 در 08:23

    خونه جدید مبارک.

    خیلی وقته سقوط کردیم حالا یا اغوش یا گیر و دار زندگی

  7. رضا سماواتی
    سپتامبر 12, 2010 در 22:50

    کودک سقط شده قدرت درک را ندارد…این ما هستیم که از زاویه دید خودمان و ترکیب حس و درکمان به واقعه ساختاری اینگونه که شما گفته اید پدیدار میسازیم. اصل موضوع باید معطوف شود به افرادی که باعث سقط میشوند و یا همه کسانی که در این جریان سهیم بوده اند. از سطح جامعه گرفته تا خانواده.

    ممنون دوست عزیز

  8. سپتامبر 25, 2010 در 04:17

    درود
    —–
    جایی که بیدار میشوم،
    هیچ خورشیدی قرارش را،
    برای ماندگاریم،
    با ققنوس افسانه معامله نمی کند.
    —–

    همیشه سرفراز باشید
    بدرود

  9. اکتبر 14, 2010 در 05:18

    درود
    —–
    رهاییم لحظه ای عاشقانه
    برای غربت یک نگاه نیست
    غربتم
    رها شده در عاشقانه هایی
    نافرجام
    —–
    همیشه سرفراز باشید
    بدرود

  10. sara
    دسامبر 6, 2010 در 08:58

    وقتی نمی خواسته چجوری راه پیداشده به آغوشش؟

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: